هر از گاه نوشته هایم

اه :@

امان از این پرشین بلاگ لعنتی

دیگه رسما داره شورش رو در میاره...انقدر سنگینه این سایت

قبلنا خوب بودا...راحت میشد اومد تو مدیریت وبلاگ و جواب نظرات رو داد یا پست جدید گذاشت

اما چند وقتیه عذاب شده

یا هیچی لود نمیکنه یا لودم میکنه تا نصفعصبانیتا نصفم که لود میکنه یعنی هر کاری بکنی تو اون لحظه کامل نمیکنه صفحه رو(چه دیس کانتکت چه عوض کردن مرورگر چه حتی ریستارت کردن کامپیوتر چه مشت زدن به مونیتورنیشخند)

عاقا ما خسته گشتیم...دیگه باید رفت و ادامه نداد

باید برم بلاگفا یه وب مشابه باز کنم خلاص شم از همه ی این اعصاب خوردی ها...خداییش تو مدیریت اون وبم که میرما خستگی از تنم در میره انقد مث بچه ی آدم سریع باز میکنه همه چیو

 

پس نتیجه میگیریم :

زین پس در این وبلاگ پست جدیدی مشاهده نخواهید کرد...

در صورت ساخته شدن وبلاگ جدید در بلاگفا و انتقال حدالامکان پستها به آنجا آدرس را به دوستان اعلام میکنیم.

 

 

پ.ن :

حیف شد...

تازه سابقه ی وبم به ده ماه رسیده بود...دوباره باس از اول شروع کنمخنثی

 

آخر نوشت :

وبلاگ منتقل شد...

www.hamedoghalam.blogfa.com

خداحافظ پرشین بلاگ


 

 



 

...
? حامد ... | در جمعه ۱٦ فروردین ۱۳٩٢ |   | پيام هاي ديگران()

عیدی عیدی

هییییییی روزگار...یادش بیخر واقعاافسوس
 امروز عیده...یاد عیدای گذشته افتادم...زمانی که کوچیک تر بودیم...همه ی بچه های محل منتظر تحویل سال بودن که سریع از خونه بزنیم بیرون و دسته جمعی بریم سروقت خونه های مردم.

فک کنم دوران ابتدایی بود

قرار میذاشتم یه جا همو ببینیم و از همون اول محل شروع میکردیم به در زدن و داد زدن و عیدی عیدی گفتن...صابخونه میومد بیرون بعد تبریک و اینا به همه مون باس عیدی میداد...بیشتر هم پول خورد رسم بود...آخه هنو از آب و تاب نیفتاده بودن و ارزش
داشتن...یه کیسه ی پول کوچولو دستمون میگرفتیم و همه ی عیدیامون رو
توش مینداختیم...اخ که چه لذتی داشت وقتی که این کیسه هه سنگین میشد و صدای جیلینگ جیلینگ پول مبداد...بعضی ها هم تخم مرغ رنگ کرده میدادن...بیشتر پیر زنا...بعضی ها هم واسه عیدی پولای صدی دویستی تا نخورده کنار میذاشتن که بدن به بچه ها...اینا رو که آدم میگرفتا ینی روح و روان میرفت اسمون...همه ی خونه ها رو که درو میکردیم
میرفتیم یه گوشه عیدی هارو میشمردیم و با گروه های دیگه کل کل داشتیم که کی بیشتر تونست عیدی جمع کنه ها...وقتی هم که میرفتیم خونه قلکمون میشد پر پول

خداییش رسم و رسومای دوس داشتنی وجود داشت که الان دیگه کلا ریشه کن شدن

خودمن بعد دوران ابتدایی که دیگه عیدی عیدی نرفتم فقط تا چند سال دیدم که بچه های کوچیک این رسم و به جا بیارن...دیگه موقع سال تحویل هیشکی داد نمیزنه عیدی عیدیناراحت

بگذریم...

...............................

از این به بعد پست هام باید رنگ و بوی یار هم داشته باشنلبخند

برای تو

 

اقرار میکنم که من

بی اندازه دوستت دارم

هرروز و هرشب را گلم

یک شکل تازه دوستت دارم

چه شیرین و چه زیبایی

چقدر خوبه که اینجایی

همینجا توی قلب من

تمومه هر چه تنهایی

ببین خوشحال خوشحالم

تموم شد دلکشی ها و

شدی مرهم غم ها و

واسه این من تنها و

شروع شد دلخوشی ها و

توی ذهنم،تویی فکرم

رو لبهامم تویی ذکرم

توی روزام توی شبهام

تویی رویای من رویای بکرم

.............................

پ.ن :

غرورتو نشکن

مغرور هم نباش

من پشتتم گلم

رنجور هم نباش

از من تو یک نفس

خب دور هم نباش

چشمک

 

...
? حامد ... | در چهارشنبه ۳٠ اسفند ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

:X:X:X هزار و سیصد و نود و یک :X:X:X

امروز بیست و چهارم اسفند ماه سال یک هزار و سیصد و نود و یک هجری خورشیدی می باشهنیشخند 

شش روز مونده که سال نو بشه و بشه 1392. نمیدونم 92 سال خوبی میشه یا نه ولی این 91 عالی بود.به جرات میگم بهترین سال زندگیم بود((حالا دلایلش رو هم مینویسم)(جالبم اینجاست که وقتی یکی از نزدیکان کتاب طالع بینی رو وا میکنه و طالع متولد 21 اسفند رو چک میکنه تو قسمت بهترین سالهای زندگی به 20 سالگی هم اشاره میکنه(امسال بنده 20 سال و خورده ای بودم(چه پرانتز تو پرانتزی شدانیشخند))اصن موندم تو کار کائنات.دمش گرم دمش گرم یه ماچ داد و ...خنده)

خب میخواستم دلایلم رو بنویسم

امسال بنده به یک تحول عظیم ذهنیتی رسیدم.تحولی که به جرات بزرگترین و بهترین تحول زندگیم بود(عده ی کمی هم ازش با خبرن)لبخند

امسال بنده در عرصه ی نت به قول ندای عکدمی موسیقی گوگوش تیریکوندم(میخوام برم رو استیج بیتیریکونمخنده(دختره ی بشکهخنده))داشتم میگفتم.اها ترکوندم دیگه....فیسبوک عضو شدم.کلوب عضو شدم(که البته اصن به درد بخور نبود)دوتا وبلاگ راه انداختم و تو هردوشون دوستای خوبی پیدا کردم...روزا و شبای دبشی رو تو فیسبوک گذروندم.خلاصه کل امسال رو فقط 14 روز نت نداشتم(اوف چه زجری هم کشیده بودم)

امسال بنده تو مسابقات والیبال دانشگاهمون واسه کشوری انتخاب شدم

امسال بنده تونستم بعد نه ده سال که قلیون میکشیدم کنارش بذارم و فردا هم سومین ماهگرد متولد شدن دوباره ی بنده سزباننیشخند

امسال بنده ... رو هم تصمیم گرفتم کنار بذارم

امسال بنده چندین کیلو اضافه وزن داشتم که در  ناحیه ی شکم سعی داره خودش رو نشون بده ولی من هی میزنم تو سرش میگم برو تو کصافط...ولی هی بعد کار و فعالیت بدنی میام خونه دوتا دوتا بشقاب پلو میخورمنیشخند

امسال بنده دو سه تا داستان کوتاه نوشتمنیشخند

امسال بنده به مرحله ای رسیدم که دیگه هیچ ترسی از خدمت رفتن ندارم که هیچ روزشماری هم میکنم واسه تموم شدن این یه ترم اخر و رفتن واسه 24 ماه عشق و حالنیشخند

و در نهایت امسال بنده شخص خاصی رو بسیار دوست میدارملبخند

سال بعد بنده وقتی برم خدمت با دلتنگیم چه بکنمناراحت

...
? حامد ... | در پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

لرزید...

یه روزی

یه دوستی

وقتی حرف عشق بود

گفت عاشق شدی حامد؟

گفتم نه تا حالا

امیدیم نداشتم که یه روزی بشم

بهم گفت

نگران نباش یه روزی چنان دلت بلرزه که خودتم نفهمی چی شد.فقط اگه لرزید حتما بهم بگو

منم قول دادم

الان بعد چند ماه

به حرفش رسیدم

البته فهمیدم چی شد

ولی به هر صورت بالاخره شد

خواستم به قولم عمل کرده باشم

همینلبخند

...
? حامد ... | در پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

دوستت دارم

یادت همه دم توی خاطرمه

هر لحظه ی بدون تو پر از غمه

می خوام همیشه با تو بمونم

حتی همیشه هم برای من کمه

می خوام قشنگ حس کنی منو

تو تک تک لحظه های زندگیت

با اون دل تنگ حس کنی منو

عشقم تو جای جای زندگیت

این روزها چقدر شیرینه

اینکه دلم به پات میشینه

اینکه تو هستی و من از تو مست

گل من شیرینی عشق اینه

دوستت دارم و دوستت خواهم داشت

دوستم بدار و تا ابد با من باش

ای کاش لحظه لحظه بیشتر عاشق شم

عشقم همیشه با تو باشم ای کاش

 

پ.ن :

به قول حسین زمان

درسته عشقه و چشم انتظاری

ولی بی عشق بازم بی قراری

همه دنیا اگه مال تو باشه

بازم حس میکنی چیزی نداری

.........................................................

بالاخره پست کردم بعد سالها(واسه من که خیلی گذشتلبخند)

 

...
? حامد ... | در دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

عجبا

این پست رو سه چهار روز پیش ثبت کرده بودم ولی نمیدونم چرا منتشر نشده بود!!!

بیخیالش شده بودم دیگه که الان با اون پست بالایی یه جا منتشر شدن کصافطانیشخند

گیر اورده خودشو پرشین بلاگنیشخند

 

چرا دلگیر نیستم من از اینکه پست نمی کنم

خودش کلی بده ای داد همینکه پست نمی کنم

ندارم شور قبلا ها ندارم شعر و نه حرفی

شده وبلاگ من نقشِ زمین که پست نمی کنم

 

پ.ن :‌ عه چرا پست نمیکنم؟نیشخند

...
? حامد ... | در جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

حس خوب:)

وای چقد خوب شده چه عالی

زندگی زیباست چه شور و حالی

از این که بهتر نمی شد خداییش

چه سال خوبیه خدا چه سالی

چقدر آخه سریع شدش زیر و رو

حال و هوای من تو این هوالی

دیگه تموم شده اره تمومه

انداختمش غمارو تو اشغالی

تموم روز و شب،شب و روزم و

واای چه حس خوبیه چه حالی

 

پ.ن :

جا داره از دوران شیرین امتحانات تشکر کنم و دست مدیر گروهمون که شیش تا شیش تا بهمون تعطیلی داده رو ببوسم.خیلی آقایی استاد آقا محمدینیشخندنازی اصن ناااااازنیشخند

و باز هم جا داره که به موضوعی اشاره کنم که تو پست قبلی خیلی بهم ریخت منو.اصن بیخیال اشاره نمی کنم بهشنیشخند

...
? حامد ... | در پنجشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

به کی فکر میکنی حامد؟ :دی

خب همونطور که در جریان نیستین بنده امتحاناتم شروع شده و متاسفانه متاسفانه متاسفانه دیگه نمیتونم مثل قبل توی وبلاگم فعالیت داشته باشم.

بله همونطور که گفتم نمیتونم مث قبل بیام.چی بود اخه؟!هی دیر دیر میومدم سر میزدم و دیر دیر پست میذاشتمنیشخند...از این به بعد از لج همین امتحانات هم که شده باید فعالیتم رو اینجا و اونجا(اون یکی وب)گسترش بدم....چه معنی میده اصن یه مرد امتحانات رو بهونه کنه و سر نزنه...گیر اوردن خودشونو بابانیشخند

الان خودم که دارم اینارو مینویسم فردا دوتا امتحان دارم صبح و ظهر که ظهریه رو اصلا هم نخوندم...صبحیه رو هم ایشالله میخونم حالا...خدا نیگر داره فردا صبح ساعت پنج ونیشخندوالله آدم دیگه مجبوره که بخونه و خوبیشم اینه که دو ساعت بعدش همونو میرم امتحان میدم لا اقل یه کمش تو یادم میمونهنیشخند

هیچی دیگه لب کلام...یه حامد که بچه شمال اونم گیلانش و اونم لاهیجانش و اونم آهندانش باشه و صد البته متولد اسفند باشه و دو صد البته 21ش هرگز سر این بچه بازیا نت رو کنار نمیذارهاز خود راضینیشخند

............................................................................

من نمیدونم این شعرارو چرا مینویسم...والله اخه منو چه به اینا اخهنیشخند

خداییشا واسم سوال شدهنیشخند

همین شعر پایین رو میگم

 

به تو فکر میکنم 

 

از تو دلگیر میشم و

خودم و به دستهای غم میدم و

دقیقه های زیادی به تو فکر میکنم

 

تموم ذهن من پر از یاد تو و

تموم فکر من خنده های شاد تو و

با اینکه دلگیرم همیشه اسمت و ذکر میکنم

 

دلتنگ لحظه های با تو بودنم

عاشقم و شیرینه با تو اسودنم

با تو خودم و دعوت به رویایی بکر میکنم

 

اما تو به یاد من نیستی و

من و آسون میدی به دست نیستی و

من عاشق در اخرین لحظه ها هم به تو فکر میکنم

...................................................................................

من بازم از دست فیلتر شکنم عاصی شدم و بازم نشستم شعر نوشتم واسه فیسبوکمنیشخند....دیگه دارم شورشو در میارم بابانیشخند

 

دیگر فیسبوک حال هم نمی دهد

چون فری گیت به من بال هم نمی دهد

پرواز نمی کند از این پیج به ان یکی

خاک بر سر مجال هم نمی دهد

تا می نویسم کامنتی برای پست

چت باکس خموش شده و ذغال هم نمی دهد

هی باز و بسته کنان و در حال آن و اف

این خفت را خدا به حمال هم نمی دهد

هی فکر می کنم درست می شود یک روز

البت ان روز که رائفی محل به دجال هم نمی دهد

 

پ.ن :

این پستم یه چند روز بمونه بعدش قسمت دوم فرار از مزرعه رو منتشرش کنمنیشخند

به غیر نسیم بانو فکر کنم بقیه نمیدونن اصن فرار از مزرعه چی هست...یه داستان کوتاه بود که اوایل تابستون وقتی هوس نویسندگی به سرم زده بود نوشته بودم.البته بعدش به این نتیچه رسیدم که من به درد نویسندگی نمیخورم بابانیشخند

...
? حامد ... | در یکشنبه ٢٤ دی ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

من که یاری ندارم...چشم انتظاری ندارم...قاصدک برو برو...که با تو کاری ندارم

از قضا دیشب این ساکس ما یه ماهش تموم شد و لعنتی امون نداد و در جا قطع شد...اونوقت من که داشتم به زور و زحمت با فری گیت(یه فیلتر شکن ضعیف) فیس بوک آن میشدم این هی بازی در میاوورد.

این شد که تو پنج دقیقه دست به کیبرد شدم و براش شعر نوشتم.خداییش میبینین چه مساوات رو رعایت میکنم؟نیشخند

منی که ماهی یه بار با هزار جور بهونه و تنبلی به فکر شعر نوشتن برای وبلاگ میفتادم اونوقت تو دو ثانیه که فیسبوک آن نشدم برای استاتوسم شعر نوشتم :D

موندم در آینده ای دور ما بچه دار شدیم من چه بابایی میشم.نیشخنداصلا بین بچه هام فرق نمیذارم دیگهنیشخند.همونطوری که بین فیسبوک و وبلاگ و مسنجر فرق نمیذارمنیشخند

فک کنم پسره روز و شب  بیفته به جون دختره که چرا بابا تورو از من بیشتر دوس دارهخنده.

بریم سراغ شعر...تعریف از خود نباشه واسه همش پنج دقیقه خوب شد خدایی :)

ساکسـم تمام شده است

اشکــــهایم جــــــــاریست

رو بــــه هــــر فیلتـر شکن

مــــــن جـــــوابم آریســت

ای خــــــدا رحـــــــمی کن

فـــری گـیت مزخرف است

ســــرعتش چـــون یک خر

بســـــته به صــد گاریست

داد مــــــن درآمــــده ست

آن و هـــــی اف شــــــدم

دهــــنم صاف شده ســـت

ایـــن چــه نوع بیگاریــست

صـــــبر هـــم هــر چه کنم

ابــــــر میشود دو چـــشـم

تلـــــــخ اسـت این ساعات

زهـــــر چون ســـیگاریست

مــــــــن نـــــدارم اعـــصاب

مـــــشتهایم خــونی ســت

جـــــــای مــشت بـــر دیوار

بــــه چــه خـوش انگاریست

.........................................................................................

وسط نوشت :

من هر سری که یه اهنگ جدید از این مهدی یراحی گوش میدم علاقم هی بهش بیشتر میشه...فوق العاده س این بشر...صداش تکه...یه بغض خاص و دوست داشتنی داره صداش.

این اهنگ هم که داره انلاین پخش میشه خیلی خیلی دوسش دارم.لینک دانلودش هم اینه :

http://dl.mymelody.ir/2012/12/Mehdi_Yarrahi_-_Ghasedak_[128].mp3

از اونجایی که کد اهنگ آنلاین رو خودم درست میکنم گفتم کداشون رو هم بذارم تو وب هرکی خواست ورداره چشمک

توی ادامه ی مطلب می باشند

.................................................................

آخر نوشت :

نیایش امروز من

.

.


خداوندا

توی دی ماه عزیز،نیست حال درس و مشق

بذا زندگی کنیم،بیخیال درس و مشق

تو که میدونستی دی ماهت میشه پر از غم

خو بگو با ما دیگه چرا دِ اخه نوکرتم

...
ادامه مطلب
? حامد ... | در چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

خوشی و ناخوشی

       خوشی لبخند

فکر
میکنم بی اندازه عاشقم

من
با همین فکرهای تازه عاشقم

تو
با منی و من با نگاه تو

من
چون پرنده ای خوش آوازه عاشقم

ای
عشق همیشه در کنارم بمان

هر
لحظه گرمایت را به من برسان

من
با محبت تو شکوفه میکنم

  تک تک
   ثانیه هایم را از آن خودت بدان

.................................................................................................

ناخوشی ناراحت 

حال من حال نیست.بی حال است و احوالش خراب

ذهن غمباد گرفته ی من شده،تمامی آمالش سراب

این گلوی بی نوا درد میکند از این همه بغض

ای دل لعنتی زمانش نبود که بزنی به آب

................................................................................................

پ.ن 1 :

دلم برای شعر تنگ شده بود :)

..................................................................................................

پ.ن 2 :

اهنگ وبم رو خیلی دوسش دارم.(رستا-شبیخون)یادمه تیر ماه اونقدر که عاشق شاه بیتش بودم ادامش داده بودم و اینجا پست کرده بودم.http://manvaghalam.persianblog.ir/post/9/

 

یه گوشه نشستم،خراب و پریشون            خیالت زده باز،به قلــــبـــم شبیخون

 

یه دنیا خرابـــــم،یه دنیا شکــــسته            شبیهم به ابری،پر از بغـــض و بـارون

 

نگاهم به در بود،نگاهــت به جـــاده             نذاشـــتی واســه مـــن،یه ذره اراده

 

یه ذره محبــت،به قلــــبم نداشتـی             کشوندی دلم رو،به دره چه ســـاده

 

تو رفتی و اما مـــن اینــــجا غریبـــم             زمـــونه هـــمونه،که میـــده فریـــبم

 

غرورم شکست و دلم پاره پاره ست            تو نیستی و درد و غمت شد نصیبم

 

از ایــن بی کســی ها گرفــتار دردم            ببین بی تو اینجا چقد گریـــــه کردم

 

نبــودی ندیـــدی،نمــوندی و رفتـــی            ندیدی که تنها،چـه بد گریــــه کردم

 

لینک دانلودش : http://ganjabax2.org/Ganja2Music/Hamed/Singles/3.91/2/Kourosh%20Seyfouri%20-%20Shabikhon%20Rastaa%5B128%5D.mp3

 

...
? حامد ... | در دوشنبه ٤ دی ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

خارج از گود

اول نوشت :

خب چیزی که مسلمه اینه که من دیگه مثل قبل دل و دماغ فعالیت تو وبلاگ رو ندارم.این که زود به زود پست بذارم  و زود به زود به همه لینکهام سر بزنم و کامنت و جواب و و و و ...

دلیل اصلیش هم میشه گفت که فیسبوکه.نه اینکه روز و شب رو ازم گرفته باشه نه...دلیلش اینه که فیسبوک تمامی خواسته هایی با فعالیت تو ویلاگ دنبالشیم رو با کلی امکانات دیگه فراهم میکنه.همیشه هم به دوستانم پیشنهاد دادم که عضو بشن که شیرین ترین فضای مجازی مسلما فیسبوکه.نمیخوام تبلیغ فیسبوک رو بکنم اصلا هدفم از نوشتن اینا چیز دیگه ای هست.

به غیر از چند تایی از دوستان تمامی لینکهای وبلاگم رو حذف کردم.چون اینکه الکی اونجا باشن در حالی که نمیتونم بهشون سر بزنم ناراحتم میکرد.دیگه از همه ی دوستانی که چه خودم بهشون درخواست داده بودم چه خودشون درخواست لینک داده بودن و لینک شدیم عذرخواهی میکنم. لبخند

خب یک سری عکس هم در ادامه گفتم بذارم که حال و هوا عوض شه...

..................................

این موجود کرم ابریشمه.ما بهش میگیم بی بی.هر سال اواسط اردیبهشت بابام طبق رسم همیشگی تخم نوغان رو میخره و به پرورششون میپردازه...خداییش خیلی شیرینه اون یک ماهی که پدر سوخته ها روز به روز بزرگتر میشن.فک کنم از گاو هم خوراکشون بیشتر باشهنیشخند

اینم مکانی هست که کرمها رو توش نیگر میداریم...بهش تُلَمبار وویگولنزجنیشخند

.............................................

خب این هم حیاط خانه ی ما میباشد...حیاط خانه ی شما اینجوری میباشد؟نیشخند

..................................................

این جاده حدود صد متری دانشگاهمونه که یه مسیر غرعیه و بنده ی تنبل خان تا حال نزدم بهش.ولی زیباترین جاده ای هست که دیدم تا حال.:)

دو سه هفته پیش

پریروز(بارونی هم بود)

...............................................

تا حالا به فلسفه ی آیکونهایی که فرت و فرت تو مسنجر و فیسبوک و کلا هنگام چت تایپ میکنین اینجوری پرداخته بودین؟نیشخندنیشخند

...
? حامد ... | در سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

فیسبوک نوشته هایم

امشب پس از مدتهای مدید و اصرار های شدید خانواده و بچه محل ها و مودار ها و کل ها تصمیم به رفتن به مسجد گرفتیم همچون یک تیم تا حداقل یک فیض فانی هم که شده ببریم و موقع شام بر سر و کول هم بپریم.
خلاصه که به محض داخل شدن چشمها همه گردید و ما هم شدیم در دید و دهانها همه گشاد و دل منو همراهم  هم شاد.شیطان
مردم همه پر از ازدحام و تنها دلیلش هم بود شام و فسنجون و کوکو شامی فی المحرم الحرامی.

نوبت به آخوند رسید و فاز از سر همه یکهو پرید که زبان گویای مجلس جناب ندیمی با همان استیل قدیمی بیامد و یک سری چرت و پرت و شر و ور را خطاب به ما کرد زر زر.سبز
گفت و گفت و گفت تا پایمان خوابید و تازه بعدش اخوند آمد و مغزمان سایید و یک ساعتی شدیم الاف تا اینکه خورشید مجمع ها و شام بر ما تابید.
در چشم بر هم زدنی عزا به پایان رسید و بهترین مجمع ها به آقایان رسید و شادی و کف مرتب و سوت و اوهووو یوهووو بیامد از راه و روشن شد فضای مسجد چون ماه...خنثی

....................................................

بعضی وقتا میشه هوس رانندگی با سرعت زیاد میزنه به سرم.خلاصه که یه اهنگ توپ میزارم میرم پشت فرمون و با سرعت هرچه تمام تر میزنم به جاده.
اونقدر هیجان انگیز میشه و آدرنالین میزنه بالا که ادم کفش میبره و یهو میبینی که فرمون از دستت در میره میزنی به اینور اونور و خلاصه وقت کم میاری و گیم اوور میشی و با اعصاب خورد با یه آلت اف 4 از نید فور اسپید میای بیرون.نیشخند

....................................................

سوار تاکسی ایستگاه محلمون بودم که پونصد تومن دادم و هیچی منتظر بودم که دویست تومنم رو بهم بده...گذشت و گذشت و خلاصه نداد...
همینکه پیاده شدم یه لحظه صدای گنگ بزن و بکوب عروسی به گوشم رسید...سوال
دیدم راننده داره گاز میده که بره نیگرش داشتم گفتم پونصدی دادم.با لبخند موزیانه ای گفت عهههه خورد ندارم که...بعدا بهت میدم.گفتم یه لحظه واستا..دست کردم تو جیبم چهارتا سکه اووردم بیرون دقیقا دو تا صدی و دو تا پنجایی...دادم بهش با لبخند موزیانه گفتم پونصدیم رو بده...شیطان
در همین لحظه بود که صدای بزن و بکوب یکهو قطع شد...تو نگو از یک ناحیه ی خاص بدن راننده میومدخنده

....................................................

با ماشین دوست یکی از دوستان عازم لیلا کوه لنگرود بودیم که طرف آهنگی را پلی کرد...با معرفی رپر ها شروع شد و این چنین ادامه پیدا کرد :
الهی من همه چیییی تو باااشم...الهی آی الهی آی الهی
  الهی جا سوئیچیییی تو باااااشم...الهی آی الهی آی الهی
  من : سبز
داریوش : خنثی
 روزبه بمانی : خنثی
همان دوست یکی از دوستان : هورا
خدایی اون کسی که قلم به دست شد و اون شعر رو نوشت با خودش چه فکری میکرد؟سوال

....................................................

یکی از دوستان منو تو یه گروهی عضو کرده بود و مدتی توش به فعالیت پرداختم.... بعد از چند روز دیدم یه پسره پست گذاشته ادمین زحمت کش گروه خانوم فلان فلانی شما که اینهمه زحمت میکشی برای گروپ عکس خودتم بذار ما بچه های گروه خیلی مشتاقیم شمارو ببینیم...
بعد چنتا پسر کامنت گذاشتن فلان جون بذار دیگهماچ....فلان بذار دیگهماچ
من  : خنثی
گزینه ی Leave Group : خنثی
کلمه ی بلافاصله : خنثی

...................................................

فیسبوک دیگر شورش را درآورده ست
فیسبوک اعتیاد آور چو بازی تخته نرد ست
فیسبوک با خودش چه فکر کرده است
که دارای یک میلیارد و چند نفری برده است...

....................................................

کلاس مفاهیم و قرائت قرآن
هفته ی اول :
استاد - بچه ها "یس" اینجوری تلفظ میشه...یاااااااسییییین....بگید
بچه ها - یااااااسییییین
استاد - افرین دیدید دقیقا مث رانندگیه.اولش ممکنه ماشین کله بزنه و خاموش شه ولی با تمرین براتون عادی میشه
هفته ی دوم :
استاد - بچه ها "الم" اینجوری تلفظ میشه...الف لاااااام مییییییییم...بگید
بچه ها - الف لاااااااااام مییییییییییم
استاد - افرین دیدید دقیقا مث رانندگیه...مثلا برای اولین بار که جاده ی لاهیجان ازبرم رو میرید چون اشنا نیستید اروم اروم میرونید بعد از چند بار براتون عادی میشه.
هفته ی سوم :
استاد - بچه ها"من یشاء" اینجوری تلفظ میشه...مییشااااااء...بگید
بچه ها - مییشااااااااااء
استاد - افرین دیدید دقیقا مث رانندگیه مثلا داری پارک دوبل میکنی اولش نمیتونی ولی بعد تمرین برات اسون میشه.
...................
اخه یکی نبود بگه حامد تو نونت کم بود ابت کم بود چرا آخه این واحد رو برداشتی؟خنثی
..
..
..
پ.ن : کلا من هر وقت پست نداشته باشم یه چیزی به دادم میرسه از خود راضی
همین الان که این پست رو ثبت کردم باید برم دنبال نسخه ی پشتیبان وبم که بوی فیلترینگ به مشام میرسه....
...
? حامد ... | در جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

دلگیر؟
دلگیر از چه ام؟
دل گیر داده است
گوید بگو چه شد
اَه دل چه ساده است
درد از زمانه است؟
یا درد زندگی؟
فرقی نمیکند
رویم سیاه شدست
از گرد زندگی
...
? حامد ... | در شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

خط کشی به طول شش سال

چه حس خوبی داره وقتی که بعد از چند سال یهو از کمدی یا گوشه و کنار خونه یه وسیله ای رو پیدا میکنی که برات تجدید خاطره میشه...از دوران نوجوانیت.

مخصوصا برای منی که اونقدر بی فکر بودم که هیچکدوم از کتابا و دفترای دوران مدرسه م رو بایگانی نکردم و یا آتیششون زدم یا پوسیده شدن و خلاصه اینکه اثری ازشون نیست.

یادمه خط کشم شکسته بود و از اینور یه دماسنج داشتیم که اونم شکسته بود...واسه اینکه برای خط کش دیگه به بابام رو نزنم چوب دماسنج رو ورداشتم و اندازه گذاری کردم و مشخصات اون موقع خودم رو هم روش نوشتم...

اون روزا هرگز تو مخیله م نمیگنجید که شش سال بعد بهش نگاه میکنم و کلی یاد اون روزا میکنم.

ترجمه ی تصویر((به ترتیب از بالا)) :

خطکش جناب آقای نیشخند حامد اسماعیل زاده (( جناب اقا خنده ))

به طول 21 سانتی متر

به عرض 5 سانتی متر

و قطر 22 سانتی متر

سن : 15 ((اول دبیرستان - سال 85))

قد : 176 (( ایول اون موقع ما واسه خودمون بلند قدی بودیمااانیشخندپسرای الان رو نیگا میکنی هنو به سن بلوغ نرسیدن که هیچ قد 80 90 درصدشونم 165 بالاتر نی نیشخندولی باعث نگرانیه که بعد 6 سال فقط چهار سانت بلند شدمناراحت ))

وزن : 64 ((نمیدونم بعد شش سال 10 کیلو سنگین تر شدن خوبه یا بد؟ولی مدتیه احساس میکنم دوری از ورزش داره بدنم رو پررو میکنه و شیکم داره کم کم چاقال میشهنیشخندولی کور خونده تو نطفه خفش میکنم پدرسوخته رونیشخند ))

دور بازونیشخند : 35 (( نه خودمونیم حامد 15 ساله با خودت چی فک میکردی که دور بازو رو نوشتی؟نه خودمونیمنیشخند...الان مترندارم اندازه بگیرم دور بازو رو ولی 70 80 باید باشهزباننیشخند ))

............................................

پ.ن :‌ اصلا تو حس پست گذاشتن نبودم که این خط کشه به دادم رسید....همینجوری گفتم یه تغییر فضایی باشه برای وب

 

...
? حامد ... | در چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

دوری از نت...سکوت...چه بگویم

دوری از نت

لـــــــــعنت به دوری از نـــت و فیـــس بــــــوک

لعنت به نوکــــیا و باتــــــریهای پف کرده و پوک

دادمـــــــش بهر خــــــرید یک باتــــــری نـــــــو

هــرچـــــه در آورده بـــــودم از حــــمل بلـــــوک

کــــاش دیگربازی در نیاورد ایـــن لا مذهــــــــب

ای کاش شود همچو گذشته کــــــوک کـــــوک

اما چشم من آب نمیخورد،شانس با من نیست

بندهای خـوشــبیاری من هستند بس نــــازوک

ای خـــدا چـــــــه میــشــد اگــــــــــر میـــدادی

ذره ای از شـــــانس آن خــــوش شانس لـــوک

..............................

سکوت

مدتهاسـت که سکــــوتت آزارم میـــدهد امـــــا

باز این سکوت هم عشق به دلدار میدهد حتی

آزار تو از نبــــودنت که بــــــهتر اســــــت بــاش

کاش باشــی و تا ابـــد آزارم دهـــی ای کــاش

...............................

چه بگویم

چه بگویم چیـــزی برای گفـــتن نیست

اخر هم اکنون که زمـــان رفتــن نیست

مــن تا ته قصه غصــــه ها میـخـــورم و

این غصه و غم بدان که حق من نیست

..........................................

پ.ن : سیزده چهارده روز نتونستم نت بیام.واسه کسی که از دی ماه 90 تا خود دو هفته پیش هرگز به اجبار بی نت نشده بود واقعا سخت بود.اصلا انگار کامپیوتر معنای خودش رو از دست میده.باز گلی به جمال پی دی اف که تا جایی که ممکنه مرهم درد بود.از اینکه کامنتا دیر جواب داده شد معذرت و از اینکه به یکی دوتااز دوستان نزدیک نتونستم خبر بدم بازم معذرتلبخند

...
? حامد ... | در یکشنبه ٧ آبان ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

یکمی هم خنده
عنوان وبلاگم رو گذاشتم هر از گاه نوشته هایم  چون به شدت از کپی پیست بدم میاد و تا الان همه ی پست ها نوشته ی خودم بودن.ولی مدتیه که حال نوشتن ندارم و چیزی به ذهنم نمیاد،پس برای اولین و آخرین بار یه پست کپی شده میزارم و والسلام...

سعی کردم تا جایی که ممکنه خنده دار باشن...اگه نبودن دیگه بد سلیقگی من بوده.

.................................................

پسر داییم تو کنکور ۱۰۰تا مونده به آخر شده
بعد داییم شیرینی پخش کرده
به داییم میگم چرا خوشحالی حالا؟
گف آخه فک نمیکردم ۱۰۰نفر از این خنگ تر باشن !

.................................................

بزرگترین معضل دانشجوهای ورودی 91 : هر هفته سر صندلی های هفته قبلشون با هم دارن دعوا میگیرننیشخند

.................................................

پسره 8 سالشه...با دختر همسایه دعواش میشه...گریه کنان میره به داداش بزرگش میگه تو لپ تاپت آهنگ بذار گوش کنم...داداشش میگه سوسن خانوم بذارم؟ میگه نه داریوش بذار !!

.................................................

اینقده بدم میاد وقتی دارم روی آهنگ میخونم خوانندهه اشتباه میخونه :دی

...............................................

..دختره تو فیسبوک پست گذاشته من یه گوگل واسه مغزم لازم دارم یه آنتی ویروس هم واسه دلم"
...

یکی کامنت گذاشت: "پس یه فتوشاپ هم واسه قیافه ت بگیر خنده
 
...............................................
 
در عروسیه یکی از هموطنان عزیز بعلت مصرف بیش از حد برف شادی هشت نفر ناپدید، مدارس ابتدایی تعطیل و محور کوهستانی مسدود شد"
 
...............................................
 
تو کارتونهای زمان بچگیمون
تارزان لخت بود،
سیندرلا ۱۲ شب به بعد میومد خونه،
پینوکیو دروغ میگفت،
بتمن با سرعت بالای۲۰۰ مایل بر ساعت رانندگی میکرد سفیدبرفی توی یه خونه با هفت تا مرد زندگی میکرد و ملوان زبل پیپ میکشید و تاتــــو داشت...
پس خداییش تقصیر ماها نیست.الگوهامون مورد داشتن !
 
..............................................
 
کــــــــــــــــــــم آوردم
.
  .
  .
  .

 ، اگه می دونستم اینـــــطوری میشه ، با خودم بیـــــــــــــــــــــــــــــشتر میاوردم .. . . .

( جنتی بعد از تمام شدن تخمه هاش در حال تماشای دعوای هابیل و قابیل )
 
..............................................
 
ایرانسل عزیز:
یا به پدربزرگ و مادربزرگهای ما اس.ام.اس نده ؛
  یا اگه میدی لطف کن خودت براشون توضیح بده یعنی چی ..!عصبانی
..............................................
 
سال 1360 :
پسر : من عاشقتم ...
دختر : من با یکی دیگه رابطه دارم!
پسر : میکشــــــمت! (قتل)

...

سال 1370 :
پسر : من عاشقتم ...
دختر : من با یکی دیگه رابطه دارم!
پسر : باشه . ( خودکشی )

سال 1380 :
پسر : من عاشقتم ...
دختر : من با یکی دیگه رابطه دارم!
پسر : باشه منم میرم یکی دیگه پیدا میکنم

سال 1390 :
پسر : من عاشقتم ...
دختر : من با یکی دیگه رابطه دارم!
پسر : اگه به باباییم نگفتمگریه
 
..............................................
 
دختره پست گذاشته بود مرد موجودیست تنوع طلب که حتی با داشتن زنی زیبا به میمون هم چشمک میزند....
یکی کامنت گذاشتت : چشمک
حالا اینو داشته باش تا بعدخنده
 
..............................................
 
جبرئیل تو سر کوچه باش میکائیل تو ته کوچه باش من و اسرافیل هم وسط کوچه!
.
.
.
.
...
.
.
.
.
.
.
طرح بدام انداختن جنتی توسط عزرائیل !!!
 
 .....................................................
 
ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻞ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﯼ ﻧﺰﺩﯾﮏ . .
ﻣﺸﺘﺮﮎ ﮔﺮﺍﻣﯽ ﺭﺍﺳﺘﯽ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﻃﺮﻑ ﺑﻪ ﻫﻢ ﺯﺩﯼ ؟ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻝ
ﻫﻤﺮﺍﻩ ﺍﻭﻟﯿﺎ ﻫﻤﻪ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯾﻦ ! ﺻﺒﺮ ﮐﻦ ﯾﻪ ﺍﯾﺮﺍﻧﺴﻠﯿﺸﻮ ﻭﺍﺳﺖ ﺟﻮﺭ
ﻣﯿﮑﻨﻢ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺗﻮ ﮐﻔﺶ ﺑﻤﻮﻧﻦچشمک
 
 ....................................................
 
دو قطره آب ریخت رو مانیتور
اومدم با دستمال کاغذی پاک کنم دیدم قهوه ایه
تعجب کردم ، نگو گــــِـــل درست شده بودنیشخند  
 
 ....................................................
 
انقدر دوست دارم وقتی یه چیزی از دستم میفته بگم اوووپس!
ولی همیشه اونموقع هول میشم میگم یا ابالفضل..!
 
 ....................................................
 
پ.ن : فک کنم دیگه کافی باشه....امیدوارم که به کسی برنخوره چون تنها حکم شوی داشتن و بسچشمک
...
? حامد ... | در شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

گریه....زن....دنیای فانی

گریه...

هر روز از دردت...بیچاره و غمگین...گوشه ای دل سنگین...غم باد می کردم...از بغض و از دردم...ببین نگاهم رو ...چه بد پر از گریه س...چشمم پر از کوری...چه دلخور از گریه س...گریه ی بی وقفه...منو گرفت و برد...چقد دلت آسون...دلم رو بد آزرد...ترحمت هم باز...به درد من نخورد...به درد دلتنگیم...به عشق و این احساس...که زندگی رویاس...برای ثانیه هاش...بهم نگو که هواش...سمی و بی حسه...عزیز بی احساس...تورو خدا بسه...

........................................................................................

زن...

زهرا دری(از طنز سرایان معروف) یه بار با شعری کلی از مردا بد گفته بود منم  این شعر رو  گفتم و  براش کامنت گذاشتم که بی جنبه تایید نکردنیشخند

هر زن که بدی مرد گوید

از جمله بدان روزگار است

در باطن خود دشمن مرد است

شب را همه انتظار یار است

من گر بدی زنان بگویم

طومار که نه دیوان باید

در وصف زن جامعه گفت و

شاید که ورق کمم بیاید

.................................................................................................

دنیای فانی....

دو سه سال پیش گرم بودیم که نشستیم و این شعر رو گفتیم....اینکه جمع خطاب میکنم منظور خود الانمه با خود اون موقعنیشخند

آخرش نفهمیدم چرا سایت اوای دل این شعر رو حاضر نشد ثبت کنهمتفکر

هر روز و همیشه،همه وقت و هــمه جا       احســـاس گذشـــتن زمــــان میکشـــتم

هر لــــحظه که یادم آید ان گـــذشته ها       پر میشود این کــــل وجـودم از غـــــــــــم

آن غم که هـــمیشه با دلم همراه است       عــــــمر گذرا و بی هــــدف در اینجـاسـت

اینجا که هــــمان زمــــیـن نامیده شــود       یا نام دگــــــر در این زمـــانش دنیاســـــت

دنیای بدون معــــرفت،بی دلخوشــــــی       یک عـــــمر شکستن و رنج و غـــــم است

فانــی بود این جــهان محــدود و صــــغیر       حتی که صغیرهم برای وصف آن کم است

ســــــر با ته آن که بنگری هســت عبث       پر از هوس و گناه و شهوت اســـت و بس

اینجا پر از امتحان و درس و تجربه ســـت      هر پاکدلی دور شــــود ز خـــــار وخـــــس

آخـــــر که زمـــــان به انتهایش میرســـد       کولــه مـان پر از گناه و مــا درمـــــانده ایم

ما بس که ضعیف و بی هدف تر بوده ایم       در کــــار هــمین دنیای فانـــــی مانده ایم

...................................................................

پ.ن : دیدم یه شعر یه پست ناجور شده گفتم سه شعر یه پستش کنمچشمک

 

...
? حامد ... | در دوشنبه ۱٠ مهر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

عشق فوتبال

راستیتش این پست کلا یه روز بیشتر بالا نمونده بود که باز آپ کردن و یه جورایی در حقش بدی کردمنیشخند

گفتم حالا که حال نوشتن ندارم اینو بیارمش بالا چند روزی...

................................

همیشه عاشق بازی و جنب و جوش بودم.از همون اوایل کودکی تا جایی که یادم میاد مثل خیلی از بچه محلهامون تنها دغدغه مون زمین خاکی بغل خونه مون بود.زمینی که همیشه روزمون رو توش شب میکردیم.دروازه هاشو ماهی یه بار با تیرکای نو عوض میکردیم و هر سری که دور و برش با شاخ و برگ و خار پر میشد دسته جمعی نفری یه داس به دست میفتادیم به جونش و میکردیمش مثل دسته ی گل.

تا قبل هفت سالگی همیشه حواسم به پنجره ی خونه بود تا به محض اینکه بچه ها با سر و صدا اومدن تو زمین متوجه بشم و بدو برم کتونی بپوشم و از یارگیری عقب نمونم.انصافا هم بازیم برای سنم خوب بود.طوری که حتی اکثر اوقات با پنج شش سال بزرگترا هم همبازی میشدم.دو تا توپ پلاستیکی رو توی هم میکردیم و تا خود شب به جونش میفتادیم.

این بود که روز به روز بیشتر عاشق فوتبال میشدم و تنها آینده ای رو که برای خودم میخواستم فوتبالیست شدن بود.بازی تو تیم پرسپولیس و شاید تیم ملی....

برای روزایی بارونی هم ده پونزده تا جوراب کهنه رو توی هم میکردم و طوری گردش میکردم و با کش میبستم که بهترین توپ ممکن برای توی خونه میشد.در اتاق رو میبستم و با خودم برای خودم تا فینال جام جهانی هم میرفتم و توپ و کفش طلا رو هم میگرفتم.همیشه هم نفرات دوم و سوم توتی و زیدان بودن.(عاشق این دوتا بودم)...

هرچی که بزرگتر میشدم بازم هدفم همین فوتبال بود.هرگز مثل پسر عمه م دوست نداشتم خلبان بشم و مثل پسر عموم مهندس یا مثل دختر خالم معلم و فقط بازی تو یه تیم فوتبال...همه ی ذهنیتم از اینده تو همون زمین بازی و اتاقم شکل میگرفت و من بیخبر از ضربه هایی که در آینده ازش میخورم سرخوشِ سرخوش کودکیم رو سر میکردم.

گذشت و گذشت و دوران ابتدایی و راهنمایی رو هم با همین عشق به فوتبال طی میکردم و حتی والیبالم بهش اضفه شده بود و حالا دیگه یه روز رو فوتبال میکردیم و یه روز رو والیبال.تک تک جامهای مدرسه رو تیم من میبرد و همیشه هم به عنوان بهترین بازیکن جایزه ی من از همه خوش اب و رنگ تر بود و چون توی درس هم شاگرد اول کلاسمون بودم مورد توجه معلما بودم و همیشه ازم سوال میکردن:

- فلانی یکی دو سال دیگه موقع انتخاب رشتت میشه ها...چیو انتخاب میکنی؟

منم بیخیال همه چی میگفتم :

- نمیدونم اقا.ما میخوایم فوتبالیست بشیم.

- فوتبال چیه پسر...تو درست خوبه...باید بری یه رشته ی درست حسابی به درد آیندت بخوره...به هیچ شغلی علاقه نداری؟

- نه.حالا کو تا دو سال دیگه.تا اونموقع به یه چی علاقه پیدا میکنم...

زهی خیال باطل.به شغلی علاقه مند نشدم که هیچی،به هیچ باشگاه فوتبالی هم نرفتم و حالا دیگه با ساختن یه درمونگاه توی زمین خاکیمون،تنها دل مشغولیم تو زمین والیبال بود.بعد مدرسه بدو میرفتیم تو زمین و تا قبل از اینکه آدم بزرگا بیان چندین گیم بازی میکردیم و دویست تومن پونصد تومن شرط بندی میکردیم که بازیمون مهیج تر بشه.

تمام بعد از ظهر های دوران اول دبیرستانم رو که هوا بارونی نبود با والیبال گذروندم.طوری که هیچ کدوم از درسا رو نمیخوندم و نمره هام کم کم در حال سقوط بودن.معدل ترم اولم شد هجده و هشتاد و نسبت به سوم راهنمایی نیم نمره کاهش پیدا کرد و ترم دوم شد هفده.بالاخره نوبت انتخاب رشته رسید و  چون علاقه ای به چیزی نداشتم اولین اولویتم فضای مدرسه شد.رشته ی ریاضی رو به خاطر نمره ی ضعیفم تو درسش کنار گذاشتم و تجربی هم به خاطر کوچیک بودن مدرسه و زمین فوتبال والیبالش کنار گذاشتم و انسانی رو هم که مختص بچه درس خونا میدونستم.اونایی که روز و شب پی حفظ کردنن.

خلاصه رفتم به هنرستان و همون لحظه ی اول که فضای چند هکتاری هنرستان رو دیدم چشممو گرفت.وسط حیاط یه باغچه ی مربعی و چهار طرف باغچه دو تا زمین فوتبال و یه والیبال و یه بسکتبال.تازه پشت مدرسه و کارگاه ها کلی فضای خالی بود و خورده بود واسه قدم زدن وگپ زدن و به دار و درخت نگاه کردن.

به لیست رشته ها نگاه کردم و پرسیدم که کدومشون اولویت معدل داره.گفتن مکانیک هفده به بالا میخواد...منم گفتم اشکالی نداره حتما بهترین رشته شونه که بالاتریم معدل رو میخواد و زدم اولویت اول و مکانیکی شدم.ناراحت(آیکون ناراحت رو گذاشتم چون این بزرگترین اشتباه زندگیم بود.)

هرگز نتونستم به ماشین و دم و دستگاهش علاقه مند بشم و تنها کاری که تو کارگاه ها انجام میدادم گپ و گفت و شنود بود. بعد دوسال حتی یه کلمه هم برای کنکور نخوندم الکی رفتم سر جلسه ی امتحان. چون تحت هیچ شرایطی نمیتونستم خودم رو توی دانشگاهی که مکانیک بخوان درس بدن ببینم.دو سال از زندگی افتادم عقب تا نوزده سالگی که موقع سربازی شد و بازم اشتباه کردم و با کنکور ازاد رفتم دانشگاه آزاد.اگه میرفتم سربازی الان خدمتم تموم شده بود و زندگیم مال من میشد.رشته م رو عوض میکردم و یه کاری رو پی میگرفتم.تو بیست و یک سالگی هم بدون داشتن پایان خدمت ترم چهارم کاردانی مکانیک نمیشدم.

حالم از فوتبال بهم میخوره.حالم از پرسپولیس بهم میخوره.حالم از ایران بهم میخوره.الان که میبینم بی ارزش ترین چیزیه که توی زندگی مردم وارد شده.به درک که فلان تیم میبره و فلان تیم میبازه.چی بشه مثلا....خداییش چی میرسه به ما؟چه سود مادی و معنوی برای ما داره؟طرف داره سکته میکنه چرا چون برهانی تک به تک خراب کرده.خودمونم که بازی میکنیم یا ابرو میشکافه یا سر و دستمون داغون میشه.

نکنین این کارو ملت.به بچه هاتون هدف بدین نه شورت ورزشی.چهارتا کتاب بدین تا ذهنشون باز بشه نه سونی و کامپیوتر و ایکس باکس و... کسی به فکر ما نبود.کسی تو درس خوندمون دخالت نکرد.کسی به رشته مون گیر نداد چرا؟بهم اعتماد الکی داشتن.فکر میکردن مثل فوتبال تو زندگی هم تنهایی میتونم گلیمم رو از اب بکشم و الان چوبشو هر روز باید بخورم.

هی فوتبال پونزده سال از زندگیمو خراب کردی...جیز جیگر بگیری ایشاللهنیشخند

 

 

...
? حامد ... | در یکشنبه ٩ مهر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

بوی ماه مهر و مشاعره که نه مچرت و پرتره :دی

یاد دوران مدرسه بخیر.ناراحت

دلم بدجور برای حال و هوای مهر ماه تنگ شده،شوق رفتن به مدرسه و دیدن همکلاسیا بعد سه ماه و دلتنگی زود تموم شدن تابستون و گرفتن کتابای جدید و زنگ ورزش و کارگاه مکانیک و به خاطر سرما نشستن دور بخاری برقی و جک گفتن و بولوتوث بازی دور از چشم استاد کارگاه و والیبال تو زنگ تفریح و کل کل با
رشته های دیگه و شرط بندی و اوووووه خدایی چه دوران طلایی بود دوران مدرسه...افسوسخیال باطل

الان چهار ساله که مهر واسه من هیچ رنگ و بویی نداره.دیگه تابستون و جمعه و تعطیلی های مناسبتی برام اصلا مهم نیستن.همه ی روزا رو به یه چشم میبینم.اصلا مهم نیست که جمعه رو برم سر کار یا نرم.حتی صبح عید فطر هم اصلا مهم نبود برام و وقتی که مردم دسته دسته میرفتن مسجد من با لباس کار منتظر دوستم بودم..چرا اینجوری شده اخه؟چرا سن و سال که بالاتر میره آدم تا این حد تغییر میکنه.سوم دبیرستان که بودیم اول مهر افتاده بود جمعه و اونقدر بابت یه روز تعطیلی اضافه خوشحال میشدیم که نگو.اخه یکی نبود بگه بنده خدا کل تابستون تعطیل بودی دیگه این یه روز چیه اخه...

خداییش حال و هوای دانشگاه هم که دوزار نمی ارزه.از همون اولش تو انتخاب واحد اونقدر به حال آدم گند میزنه که از هرچی اینترنته زده میشیکلافه.بعدشم میری سر کلاس و این استاد ناز کرده و اون استاد وقتش پره و بازم ساعتا رو تغییر میدن.خر تو خره دیگه.کلاس هم بری نری کسی احوالت رو نمیگیره.الکی هم حرف مفت میزنن سه جلسه غیبت و حذف و اینا چرت و پرته.دو دقیقه باهاشون لاس بزنی نمره ت رو هم تضمین کردی.سر هر کلاسی که میری آدمای متفاوت دورت نشستن و یه جو صفا و صمیمیت هم بینشون نیست.بین کلاسا باید کلی الاف بشی و زجر بکشی تا ساعت کلاس بعدی برسه و این وسط اگه آشنایی پیدا نکنی رسما دهن ادم سرویس میشه.این دانشگاه بی صاحاب ما هم با اینکه ترمی هشتصد تومن تو حولقومشون داریم میریزیم کوچکترین شرایطی رو برای آرامش دانشجو ها فراهم نکرده که نکرده.اخ که چی میشد باهمون دیپلم لعنتی درس آدم تموم شه و برسه به زندگیش.یادش بخیر دوران ما سال 57 دیپلم واسه خودش ابهتی داشت.نیشخند

همه ی اینا رو گفتم تا برسم به اینجا....مدرسه ای ها میدونم هزار بار این حرف رو شنیدین ولی باز میگم.قدر این دوران مدرسه رو بدونین و الکی هی زار زار نزنین واسه درس و مشق و صبح پا شدن و امتحان کلاسی و اصلی و کنکور و... اینا هیچی نیست بخدا.سعی کنید با مدرسه حال کنین تا مدرسه هم باهاتون حال کنه.نیشخند

............................................................

هیچ ربطی به مطلب بالا نداره ها این نوشته های زیر...هویجوری گفتم یزارمشنیشخند :

یه شعری پست کرده بودم تو فیسبوک و یکی از دوستان فیسبوکی در موردش نظر داد و حرف از استعداد و اینا زد که یکی از دوستان بچه محل هم اومد و با شعری(اگه اسمش رو بشه شعر گذاشتنیشخند) یه کامنت گذاشت و منم کامت گذاشتم وخلاصه مشاعره مانند شد.گفتم واسه اینکه آخرین پست تابستون طولانی بشه کپیش کنم اینجا...

مهدی : بگفتی شعرکی و وا نهادی در نهادی که در آن پر از کسانی شد که در اینجا هر از گاهی سری بر میزنند و تک کامنتی میگذارند، گهی این را بگویند مستعد هستی و گه از بی شعاری شعر کوری میشماری و همین شعر تو را مردم شمارند.

من : چه گفتی؟تو چه ها گفتی؟...چرا گفتی چنین شعری به ما؟اما اگر ها دارد و صد ها معما دارد و از بهر چی درشهر کی گفتی چنین نظمی و خواهی از منم رزمی و برپا شد چنین بزمی چرا؟بگو بر من دلیل ماجرا جون برا کشتی مرا...هردم تو دادی شعرکی از بهر جنگ و معرکه،،ای مرتکه..با چرتکه هرچه حسابش میکنم بر من ندارد یک جواب و کن ثواب و تو بگو خیزم ز خواب و برکشم دستم از این سبکی که دادی بر ملل...این سبک ناب و...

مهدی :به دزدی برده ای سبک مرا اینگونه آسان کرده ای کارت به اشعاری که داری در سرت جاری، تو از سبک چنین شعرم چه میخواهی؟ چرا بر نه بگیری بر خودت راهی؟ بگیر و دست بر دست خودت بگذار و اینگونه مکن کاری.

من : خوشم امد از این سبک و از این نوع گفتن شعر نو با تو،نخواهم کرد ترکش تا که درکش کرده باشند ملت و بیرون چو رفت این ذلت از ذهن مریض مردمان...با نردبان هم گر روم سو این هدف،دان تا ابد خواهد کشیدش طول و من خواهم کمی پول از تو که سبکت به اسمم جا نگیرد بین مردم تا خورند از شعر من گول...چی گفتم؟نیشخند

مهدی : نه این مردم که میگویی همه من را به نیکی میشناسند و اگر شعری بگویی از سیاق من و خواهی شعر را نام خودت گردانی و سودی بری از این جماعت، نگیرم من جلویت را و بل گویم که حامدها بدزدیدند این سبک مرا نه اولینی تو که دزدیدی نکن در کار خیری کردنی قدری قناعت...چی گفت؟نیشخند

من : بخواندم من دوباره سبک تو اما بدان که این جدا باشد ز سبکم و مرا پس این روا باشد که سبکم را کنم در بوق و کرنا،من وگرنا دیگرش خشتک این قافیه میدوزم و پس کافیه مهدی سبک تو یک چیز دیگر هست و سبکم تو بدان یک چیز بهتر هست:دی

...................................................

پ.ن 1 : خودمونیم بعضی موقع تو وبلاگ از این پستا هم گذاشتن حال میده هانیشخندسبک میشه آدم...

پ.ن 2 : مشاعره رو چندان جدی نگیرین که فی البداهه بود و الساعه و این چیزا اووووه خیلی زیاده بین مانیشخند

پ.ن 3 : اوه اوه چقد نیشخند گذاشتمنیشخندسابقه نداشت تو  پستام.

 

...
? حامد ... | در جمعه ۳۱ شهریور ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

دور و بری ها
    اول نوشت : والله یه بحثی توی فیسبوک شده بود و یه خانمی که اصالتا مال محل ما بود و بیرون زندگی میکرد،هی کورکورانه از محل تعریف میکرد و میگفت اله و بله و مردمش مذهبین و منتظران واقعیه منجین و... که من گفتم یه شعری براش بنویسم و تو گروهمون پست کنم.خواستم اینجا هم بزرام از برای تنوع...  
    روبرو هردم همه خاکی و پاکــــــــــ           پشت سر اما زنندت زیر خاکـــــــــ
    روی پـــــرده دارد و روی دگـــــــــــر           پشت پرده خواندنی ها رپ و راکــ
    گر که گفتی حرفی از دل،حرف رک           تو دو پا قرضش بگیر و زن به چاکــــ

             با تو صاف و با تو ساده می نشست         او که قسمت ها دارد و صد ها تراکـ

            ساده دل بودی اگر خـــوش بنگـــری         در خیالت مردمت را،همچو زاکـــــــــ(بچه به لاهیجانی)

            خوش بوَد،حالی اگــــر تو رفتـــه ای           این زمان را به عقب،عصر نیاکــــــــــ(نیاکان)

            آن زمانـــها بود قلـــــب مردمـــــــــم          همچو آب و آینه زلال و پاکــــــــــــــــ

            همـــدل و همیـار بودنـــد و رفــــــیق         هر زمان و ساعت و هر تیک و تاکـــــ

            نه چو العان که رفاقت مرده اســـــت         دهنش سرویس شد،شد چاک چاکــ(دهان رفاقت)

           هر کسی فکر خودش هست و خودش       فکر نان شبش و فکر خوراکــــــــــــــ

          چهره اش گر بنگری از عــــــــمقِ‌ دید          دارد اینجا چهره ای بس ترسناکـــــــ

          همه در بهر هم و خاله زنکـــــــــــــــــ          هر سری هردم ببین بیرون ز لاکـــــــ

          از تـو و زیــــر و بمــــــت با خــــــبرنــد          به شـــماره ملی و حتی پلاکـــــــــــــ

          بنویس از مردمـــــت در نت ولـــــــــی          صفحه ات را تو بدان فردا بلاکـــــــــــــ

         آخ از آن ریــــــــــا و آه از آن ریـــــــــــا           گریه کرد و سینه زد بس سوزناکـــــــــ

         وقت شـــامـش که رسید شادی رسید         از ریا و رذلیت اورا چه باکـــــــــــــــــــــ

          اینهـــمه حرفم بـــــــدان دارد دلــــــیل         چهره ات از سرخوشی شد تابناکـــــــــ

         گـــــفتم اینها را کــه روشـــــن تر شود         ذهنیات خفته در خس ها،خشاکـــــ(خاشاک)

پ.ن : این خصوصیات تنها مختص این محل نیست بلکه این روزا دیگه همه جا پر شده از دورویی و ریایی که خواستم بهش اشاره کنم.

همونجا هم گفتم...من کوچیک همه ی آدمای گل زمونه هستم.

 

...
? حامد ... | در پنجشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

پریشانی

اول نوشت : این پست صرفا جهت بیرون اومدن وبلاگ از حال و هوای شعر بوده و هیچ ارزش دیگه ای نداره...خود من که ازش متنفرم به این خاطر که خاطره ی بدی ازش دارم.اواخر پست متوجه منظورم میشید.

.....................................................

با چند تا از دوستان اینترنتی دارم چت میکنم.تازه باهاشون آشنا شدم و هنوز کامل نمیشناسمشون.چند دقیقه که میگذره امیر که انگار سردسته شونه شروع به صحبت در مورد وبلاگشون میکنه و اینکه پس از مدت کوتاهی چقدر تونستن درامد کسب کنن.

هی میگه و میگه تا بالاخره منم وسوسه میشم و به پیشنهاد همکاریش جواب مثبت میدم و قرار میزاریم که تو خونمون جمع بشیم و در مورد کار صحبت کنیم.

نمیدونم چقدر گذشت که همگی دم در اتاقم بودن(اتاق من زیر خونمونه و ورودیش مستقیم  توی حیاط واقع شده)هرچیم گذشت خیلی سریع بود.امیر همه شون رو بهم معرفی میکنه و منم ضمن دست دادن و احوالپرسی دعوتشون میکنم تو.پنج نفرن،امیر،سونیا،سجاد،محسن،رضا.درسته.یه دختر هم باهاشونه و بلافاصله بعد از سلام میره تو. با خودم میگم اگه بابام بفهمه پدرمو در میاره.خوشبختانه دوازده شبه و کسی بیدار نیست توی خونه.

میرم تو و پس از یه سری حرف و تعارفات میگم که  بهتره کارمون رو شروع کنیم.امیر میگه که الان بدجور خسته هستن و بهتره که بخوابیم و فردا به کارمون برسیم.خیلی راحت قبول میکنم که پنج تا غریبه توی اتاقم بخوابن و برای خودشون استراحت کنن.

از خواب بیدار میشم و تنم داغ داغه و تب شدیدی دارم.متوجه میشم که بچه ها نخوابیدن و دارن حرف میزنن.امیر بهانه ی تغییر جا رو میگیره و میگه که تو هم بیا تا صحبت کنیم.میرم به صورتم آبی میزنم و وقتی که میخوام برگردم یهو سجاد میپره جلوم و داد میزنه تا منو بترسونه.توی اون وضعیت داغ و خراب بدجوری بهم میریزم و کنترل خودمو از دست میدم و باهر وسیله ای شده میفتم به جونشو میزنمش.عجیبه که بقیه دخالت نمیکنن و نگاه میکنن تا من خودم خسته میشم و کنار میرم.طوری زدمش که نیمه بیهوشه و به سر و صورتش آب میپاشن تا کاملا بهوش میاد.

انگار که اتفاقی نیفتاده به حرفامون ادامه میدیم و باز سجاد دردسر درست میکنه.سر شوخی با دوستاش بلند بلند میخنده و فریاد گونه حرف میزنه.نگرانم که پدر و مادرم از خواب بیدار نشن و بازم بهم میریزم.این پسره اومده تا منو کفری کنه.بازم میفتم به جونش.برای منی که از اول دبیرستان به بعد دعوا نکردم تو یه شب دو بار زدوخورد خیلی عجیبه.ایندفعه امیر دخالت میکنه و میگه که بیاین قضیه رو ببریم تو حیاط خونتون و بهش فیصله بدیم و دعوا مردونه بشه.

با اینکه خونه ی خودمونه و میتونم همه شونو بندازم بیرون ولی اینکارو نمیکنم و راحت قبول میکنم که دعوارو به حیاط ببریم.اولخودممیرم و وقتی برمیگردم تا سجاد روببینم متوجه چاغوی بزرگی توی دستش میشم که کمی از شمشیر هم نداشت.میفهمم که بهم رکب زدن و کارم ساختس.تو گیرو داری که سجاد هی بهم نزدیکتر میشد یهو بابام از راه میرسه و جلوشو میخواد بگیره که سجاد با چاغوی بزرگش ضربه ای بهش وارد میکنه و بابام زمین میفته.دیگه کاری به کارش نداره و میاد به سمت من و وقتی میرم جلو ضربه ای رو هم با چاقو به من میزنه طوری که منم رو زمین میفتم و این بار هم بیخیال حریفش میشه و برمیگرده.داره میره به سمت بابام و به نظر عزمش رو جزم کرده که ضربه ی کاری رو وارد کنه.هرچی سعی میکنم بلند شم و به کمک بابام برم نمیتونم.پاهام سست سستن.خودمو روی زمین میکشم و به هر قیمتی شده نمیخوام که آسیبی بهش برسونه...دیگه کاملا بهش رسیده که سستی بدنم رو فراموش میکنم و میپرم به سمتش و با چوبی که نمیدونم کی به دستم رسیده میزنم پشت گردنش و بیهوش میشه....

سجاد به درخت آلوچه ی وسط حیاطمون بسته شده و اگه بهوش بیاد هیچ جوره نمیتونه خودش رو آزاد کنه.بابام توی باغچه پنهان شده و متوجه همسایمون محمد هم میشم که بغل خونه خودش رو چسبونده تا بقیه شون رو غافل گیر کنه.واقعا عجیب بود که تو مدت دعوا هیچ کودومشون کاری نکردن و حتی از تو اتاقمم بیرون نیومدن.من وسط حیاط میمونم که اگه بیرون اومدن برم به سمتشون و بعد محمد و بابام هم وارد بشن.به بابام اشاره میکنم که به پلیس زنگ بزنه تا خودشون رو برسونن.وقتی که گوشی رو بیرون میاره سونیا از اتاقم خارج میشه و آروم اروم به طرفم میاد.میگم زنگ نزن که متوجه میشن و فرار میکنن.

یه جورایی خوشحال میشم که طرفم دختره و دست خالی و مطمئنم که نمیتونه مشکلی ایجاد کنه.مادرم در حالی که خواهر کوچیکم رو بغل گرفته روی پله وایساده و بهمون نگاه میکنه و چیزی که امشب اصلا بهش فکر نکرده بودم غیبت برادرم بود که واقعا عجیب بود.

سونیا شروع به حرف زدن میکنه و با پررویی تمام میگه که هرچه زودتر ما سه نفر بیخیال خونه شیم و هرچه میتونیم از اینجا دور شیم.در حال صحبت همینطور به پله ی خونه نزدیک میشه ونگاهی هم به مادر وخواهرکم میندازه.اونقدر از حرفش عصبی میشم که میخوام برم جلو و بدون در نظر گرفتن اینکه دختره تا میتونم بزنمش.ولی باز انگار بدنم سست شده و حرکتی نمیتونم بکنم.سونیا سریع شروع به بالا رفتن از پله های خونه میکنه که همسایه مون از راه میرسه و جلوشو میگیره.بابامم نمیتونه حرکت کنه.حتما به خاطر ضرباتی بودکه سجاد با چاقوش بهمون وارد کرده.محسن و رضا هم به سونیا میپیوندن و همسایه ی بیچاره از پس هر سه تاشون نمیتونه بر بیاد و بالاخره یکیشون موفق میشه دربره و به سمت بالا حرکت کنه.مامانم پشت در فلزی پله وایساده و در حالی که باجون و دل خواهرم رو بغل گرفته به هر طریقی شده محسن رو پرت میکنه پایین.دارم از اینکه نمیتونم برم کمک دیوونه میشم و نزدیکه که اشکام در بیان.مادرم سریع میره که وارد خونه بشه و در رو قفل کنه و تو اخرین لحظه ی بسته شدن در و اخرین روزنه متوجه پنجره ی اتاق روبرویی میشم و امیر که ازش وارد اتاق میشه.هرچی میخواام داد بزنم و هشدار بدم صدام در نمیاد و در بسته میشه و من در حالی پرم از داد و فریادی که به گوش هیشکی نمیرسه اشکام سرازیر میشن....

داد میزنم.بدجور داغم و بدجور دارم میسوزم.سرم از درد داره میترکه و اشکام هم انگار دراومده.در حالی که روی تخت داز کشیدم همه چی کم کم میاد توی ذهنم.دیشب که بارون شدیدی اومده بود پنجره ی اتاق رو نبسته بودم و پنکه هم از تنبلی خاموش نکرده بودم.همون باعث شده بود که دچار تب و سردرد بشم و بدنم سست بشه.از بیحالی زیاد ساعت ده شب وارد رخت خواب شده بودم و بعد یک ساعت فکرای آشفته از دنیای واقعی و مجازی که تو سرم بود بالاخره خوابم برد و نتیجه ی آشفتگی و پریشانی قبل خواب مستقیما توی خوابم تاثیر گذاشت.الانم که اینو دارم مینویسم ساعت یک و بیست و هفت دقیقه ی صبحه و پنجاه دقیقه از بیدار شدن و دیگه به خواب نرفتنم گذشته.

چهارشنبه  یکم شهریور91

 

پ.ن : تا حالا هیچ خوابی اینجوری تو یادم نمونده بود.البته اینکه همون شب نوشتمش هم تاثیر زیادی داشت.همونطور که گفتم این پست ارزشی نداره و پست بعدیم تو پیشنویس ها هست و یکم باس روش وقت بزارم.

لطفا از ارائه ی هرگونه تعبیر خودداری کنید.حتی فکرش هم آزار دهنده است.

 

 

 

...
? حامد ... | در دوشنبه ٢٠ شهریور ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

حسرت

زندگی تنها تکرار روز و شب شده است

و من سرخوش از این تکرار در این بین مست

میچرخم و میگردم و زمان میگذرد

دیوانه وار و بی امان میگذرد

میترسم از این گذر،از این فنا شدن

از پیری و باز از همین فنا شدن

از لحظه های هدر رفته و بدون بازگشت

از کارهای نکرده و کرده که چون راز گشت

کاش برگردد از اول و من تازه شوم

کاش دوباره به روزهای گذشته بروم

کاش در بی خبری بچگی گم بشوم

و ای کاش که غرق در این دریای پر تلاطم نشوم

حیف که اینها کاش هستند و همیشه نا شدنی

حیف که تو ای زندگی،همیشه بوده ای فنا شدنی

حامد اسماعیل زده             سه شنبه     1391.6.14           22:52

 

پ.ن : بعضی جاها وزن درست حسابی نداره چون اول میخواستم نثر گونه بنویسم و یهو دیدم دارم قافیه میارم و شعری نوشتم.با این حال اون حال و هوای نثر کمی توش موند.

 

 

...
? حامد ... | در چهارشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

گفته بودی...گفته بودم

پ.ن : الان که این عکس رو گذاشتم دیگه باید برم و غروب تایپ میکنم شعر رو.پس از مدتهای مدید(یکی دو سال)دوستان خبر دادن که جهت فوتبال اونم از نوع چمنش بریم و کلی ذوق دارم الان.نیشخند

                          گفته بودی...گفته بودم

گفته بودی کــه دگـــــــر خسته از آن رویایـــــــی         زنــــــدگــــــــی تـــا ابــد و خــــــانـــه ی رویایــی

گفته بودم که نگاهــــــــم تا ابد منتظر اســـــــت         تو اگــــــــــــر همـــــــ بــروی،روزگـــــاری آیـــــی

گفته بودی که نه این رفتن من همیشگی ســت         تو همه حرف و عمل هات از عاشق پیشگی ست

گــــفته بودم اگر عاشـــــق پیشه ام،همیشه ام         عشق من به تو بدان عزیزکــــم بی ریشه نیسـت

گــــــفته بـــــودی که از آن ریشـه ی تو فراریمــــ         تو ز نسل عشق هستی و مـــــن از تو عـــاریمــــ

گفته بودم باشد عاشــــــق تو نشو بمـــــان فقط        تو نمــــــاندی و نکــــردی ذره ای هـــــم یـــــاریم

پ.ن : رفتیم فوتبال و اومدیم و هنوزم که هنوزه مثل دوران جوانی بهمون چسبید.کارشناسا گفتن که من رکورد دویدن رو شکوندم و تو نود دقیقه 970 متر دویدم و تاثیر گذارترین بازیکن بودم.نیشخند

...
? حامد ... | در دوشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

حال و روز این روزای خیلی از ماها...

صـبح به پا مـــیشوم از رختخواب               بهر فراموشی آن خـــــواب نــــاب

آب کمی بر سـر و صــورت زنـــم                 مینگــــرم خویش که باز این مــنم

چــــایی و بـا مــخلفــات میخورم                گردن گشنگی رو خـــووب مــیبرم

تــا نکـــنه عَـلـــَم دوبـاره قــَـدش                 البته نیستااا،حتی توی حـــــــَدش

از بـهر یک هدف تمام اینهاســــت               آن هدفی که هر دَمَم چو رویاست

مـــطالعه،کتاب و خواندنی هـــــا                 رفتن به دنیای به یاد مـاندنی هــا

ولی میگن شیطون بهت چسبیده              همیشه پشت گـــــوش تو لمیـــده

نمیزاره یه صفحــــه رو پیش بری                اونچه میگن به نفعــه رو پیش بری

گــــفت بـــرو نت،تو کجا و کـــتاب                شــرم کن از گفته ام و این خــطاب

آن هـــمه پِیج داری و دو وبلاگـــــ                 جان عمو،کانکت شــو،برو وبلاگـــــ

باز میکــــنم بـــلاگفا و پرشـــــین                مسنجرم ببینم آنــــــ آفــــــ کــــین

کـــلوب و دنباله ی بحث و پیامــــ                یه ســـر برم افــــ بی و زودم بیامــ*

داد از آن افــــــ بـی اَجنبی هــــا                 آخ از آن مـــردم چــــت شبی هـــا

امان از آن لایک و کامنت و گــروه                خدا نجاتمــــ ده تو از دســت کـــوه*

تمــــوم کارام که به آخــــر رسید                چشـم به سمت دیسکانکتش دوید

خلاصــی از نت منو آســـوده کرد                که مــــادرم گـــفت بیا شامـــ سرد

 

*1 : دیگه همه میدونن که اف بی چیه دیگه ولی گفتم شاید چند درصدی ندونن..منظور فیسبوکه که تو ایران حکم اسم لرد وولدمورت روداره و نباید کامل بیاریمشنیشخند

*2 : منظور از کوه اینه که لامصب اینقدر سرسختی میکنه ازش جدا نمیشه شد.

ابهام زدایی : تورو خدا یه وقت فکر نکنین اینا همش خصوصیات من بوداا.من کلا اکثر روزای هفته رو بیکار نیستم که همچین بلایی سرم بیاد و خونه ی پرش سه تا چهار ساعت یه سره تو نت مونده باشم اونم خیلی به ندرت.

پ.ن 1: این سبک شعر که زبان گفتاری و محاوره با هم هستن رو اولین باره که میبینم و خودم روش اسم میزارم.*قاطی پاتی*نیشخند

پ.ن 2: از این بعد شعر شرح حال هام قاطی پاتی خواهند بود.

...
? حامد ... | در یکشنبه ٥ شهریور ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

بدون عنوان...

عده ای که دائما دم از ریش و پشم زدند

                هــــر روز کشــــور عزیزمان را چَـــشم زدند

این بی بخاران سر خوش از حماقت ناب

                هر گونه پرسش بی جواب را به خشم زدند

...
? حامد ... | در سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

هر از گاه نوشتن ها...

             

بازم پستم نمیاد

به قول یاس از چی بگم؟دوست داشتنایی که تهش به بدترین شکل ممکن تموم میشه و جاش رو نفرت میگیره یا از زندگی که اول و آخرش پوچه و بی معنی!

از رسم روزگار هم بخوام بگم،باید بگم بی شرف اونقدر بی رحم هست که با یه زلزله میزنه و اونهمه زندگی بر فنا میره.واقعا چرا باید اینجوری باشه که تو یه لحظه با یه لرزه یه زندگی که نه صدها زندگی نابود بشه.

نمیدونم الان اونایی که تا کسی عزیزی رو از دست میده میان و با گفتن این که حکمت بوده و از این مزخرفات مثلا دلداریش میدن،چی دارن که بگن؟!واقعا حکمت بوده؟کجای له شدن یه بچه کوچیک حکمته؟اخه رحمش کجا رفته؟اصلا رحمی ام داره؟

بگذریم یه ذره که آدم بره تو بهرش،توی بحرش غرق میشه.

پ. ن : خیلی دیر شد؟اصلا مهم نیست مهم اینه که هر وقتی اعصابت خورده بریزیش بیرون.اینجوری هرازگاه نوشتن ها هم به ماه نوشتن ها تبدیل نمیشه.

 

...
? حامد ... | در یکشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

پستم نمیاد...

نمیدونم چرا پستم نمیاد

من میخواما،ولی این دل نمی خواد

حال و حوصله ندارم،بشینم تایپ کنم

به خودم میگم بیکارم،بشینم تایپ کنم؟

هه اینا همش بهونه س،واسه بی پستی من

واسه ی دل ندادن به وبلاگ و سستی من

دیگه نه شعری دارم نه حتی عاشقانه ای

نه واسه قصه نوشتن عذری و بهانه ای

طوری دارم اینو میگم انگاری چه خبره!

انگاری همیشه شاعر بوده حامد یه سره

یا که بودم یه نویسنده که هردم مینوشت

از روزای شادی و حتی اَ دردم مینوشت

نه بابا نبودم و نیستم و شایدم نشم

یا که تابع همین شاید و بایدم نشم

هر چیزی رو که نوشتم یه جرقه بود و بس

یه جرقه ی کوچیک از یه ترقه بود و بس

خب میبینم که دیگه ترقه کار نمیکنه

جنس بنجل شده و هیچی ویار نمیکنه

چشمه خشکیده و شعری دیگه قل قلم نکرد

ولی من کوتاه نمیام،منم عاشق نبرد

انقده میکَنمش چشمه رو تا پست بده

هرسری شعری و داستانی رو با پست بده

کم کمک تموم کنم قافله ی بی نمک و

بیتای بی معنی و این گله ی بی نمک و

پ.ن : ببین بی پستی مارو به کجا کشونده خدااا!!این پست رو چندان جدی نگیرید لطفانیشخند

خودمونیم پست بی مزه ای بود نه؟

...
? حامد ... | در یکشنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

روزها بود...روزها است...

                 

روزها بــــود که شوق دیــدنت               پرو بالـــــم را به فــردا می کشید

شوق بودن با تو و بوســـیدنت               پرده ی دلتنگیـــم را مـــی دریـــد

قلب من با یاد تو در این فـــراغ               زین ره دورش به قلبت می رسید

در شب تاریک و تیره،بی چراغ               دل به آغوشت به گرمی می پرید

                        ...........................................

روزهاییست که دیگر نیــــستی              در کنـــــار قلـــــب  پرپر نیـــستی

یاد این بی مهریت می کُشَتَم               بس که بــر دردم تـــو یاور نیستی

رفتی و این غم پر از بیداد ست              چـــاره ی تنــــهاییم فریاد ســـت

دیگر از تو خاطر و یادی نیستــــ              خــــاطر لعنتیـــت چــون باد ست

 

...
? حامد ... | در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

The Keraki Diaries

فصل اول از جلد دوم دیموناتا(دزد شیطانی)رو میخوندم که یهو  با خودم گفتم وقتی دارن شان میتونه چرا من نرم یکی از این اول شخص ها ننویسم !خلاصه سر چشم و هم چشمی با دارن شان هم شده اینی که پست کردم رو نوشتم.نیشخند

خودمم نمیدونم این پست یه جور داستان محسوب میشه یا خاطره!!اصلا نمیدونم چرا خودم رو به جای یه آدم کراکی گذاشتم و اینو نوشتم!آدمی که شاید زمین تا اسمون با خودم فرق داره.شاید بعدها بازم ادامه ش دادم و دنباله دار شد.

در هر صورت خواستم فقط بنویسم و کم کم داره لذت بخش میشه.

 

خاطرات یک کراکی

این روزها همه چیز گران است.گوشت و شیر و نان و پنیر و برنج برای یک دل سیر.

ولی از همه برای من مهمتر گرانی کراک است،گفته ام برای من چون برای جماعت بی درد که از جیب بابا و مامانشان کش میروند کراک از باصرفه ترین موادهاییست که پیدا میشود.

و اما من که برای درد نکشیدن یک روزم باید چندین و چند ساعت خفت کارگری برای هر کس و ناکسی را بکشم و چندرقاز پولی را که گیرمیاورم بلا فاصله صرف خریدن این دردسر لعنتی بکنم.جالب است که هر روز هم با خود عهد میکنم که این اخرین مرتبه است و اینها همه حرفهای پوچی بیش نیست.حتما دندان درد یا گوش درد را کشیده اید و چشیده اید،درد نرسیدن مواد تلفیقی از این دو هم نیست.باز هم بیشتر است.

بیست ساله بودم که ازدواج کردم.مانند تمام جوانهای خام و بی تجربه ای که در دانشگاه ها جولان میدهند و بیداد میکنند فکرمیکردم که عاشق شده ام.فکر میکردم نیمه ی گمشده ام را یافته ام و زندگی روی خوشش را به من نشان میدهد.هر روز حرفهای عاشقانه و هر روز جدایی های سر شار ازدلتنگی،در فاصله  بین ترمها که آماده برای بازگشت به شهرش و دیدار والدینش میشد،انگار وجودم را نیز با خودمیبرد.دلتنگیهای همین جدایی ها بود که مرا وادار به گرفتن تصمیم بچه گانه ی زندگیم کرد.خانواده ام رابه هر زحمتی که بود به این وصلت دور و غریبانه راضی کردم و خانواده اش که به فرزندشان اعتماد داشتند و به عقیده اش احترام میگذاشتند قبول کردند که رفاقتمان را همیشگی کنیم.سریعا مراسم ازدواج را برگزار کردیم و با هزار دلتنگی از خانواده و شهرش دل کند و به زندگی در زیرخانه ی محقرمان قانع شد.

چیزی از وصلتمان نگذشته بود که بچه ای در دامن همسرم انداختم و در روزهای بکر جوانیش گرفتار فرزندش کردم.آن زمان هنوز اسیر نشده بودم.زندگیمان خوب بود و در کنار درس مشغول کار نیز بودم.اما این بچه دار شدن زود هنگام روز به روز بر سردی زندگیمان اضافه میکرد.جوان بودم و هنوز دنبال جوانی هایم و آنقدر بی فکر که همه چیز را از چشم او میدیدم.هنگام اعصاب خوردیهای بعد هر بحثمان به سیگار پناه میبردم و هر روز به تعداد این سیگار کشیدنها اضافه میشد.تولد بچه باز تغییری ایجاد نکرد و رفتارم به دلیل بیشتر شدن خرج زندگی بدتر نیز میشد.

بالاخره غم و غصه ی قرض و وامهای پشت سر هم من دیوانه را به جایی رساند که دیگر به سیگار قانع نبودم و پناهم را در کراک دیدم.تجربه ی اولین نعشگی آنقدر  دلنشین بود که چند روز اول را کاملا افراطی به این کار پرداختم و روزی چند نوبت خود را از زمان حال جدا کرده و غم و غصه را فراموش میکردم.

اکنون که چهار سال و اندی گذشته و غرق در کراک گرفتار شده ام همسر بیچاره ام دلش نمی آید که دست بچه اش را بگیرد و برود و پدر و مادرش را غمگین کند و مانده است و دلش را به شیرین زبانی دخترک شیرین زبانش خوش کرده است.رفتارم دیگر به بدی گذشته نیست،یعنی دیگر کاری به کارش ندارم و تمام فکر و ذکرم پول مواد است و وقتی به ان میرسم و خمار نیستم فکرم به کار می افتد و شرمندگی زجری که برهمسرم روا داشته ام روحم را مانند خوره میخورد.هرگز نشد برای دخترم حتی خوردنی ناچیزی بخرم و وقتی بغلش میکنم به دستانش بدهم.جیبهایم همیشه خالی
است و برای سیر کردن شکمشان هم کمکی نیستم و همسرم نیز برای مردم کار میکند.دختر کوچکم را با خود به خانه ی مردم میبرد و تا ظهر که اهل خانواده برگردند از دخترشان مواظبت میکند.

در این جامعه ی پر از گرگ نمیدانم چطور راضی به این کار شده ام،نمیدانم غیرتم کجا رفته است،نمیدانم مردانگی که همیشه در جمع دوستانم از آن دم میزدم کجا رفته است،نمیدانم آن شور عشق گذشته بینمان به کجا فرار کرده است که دیگر کاری به کار من ندارد و حتی شبها هم جدای از هم به خواب میرویم و مدتهاست که رابطه ای برقرار نکرده ایم و فکر میکنم حتی چندشش می اید که به من دست بزند.من هم با ذره ای از وجدان که در وجودم هنوز مانده است درکش میکنم و سر به سرش
نمیگذارم و در مواقعی که حالم خوب است برای برطرف کردن نیازهای درونی دیگرم به
طرفش نمیروم و به طرز رقت باری خود را از این احساس خالی میکنم.

به خودم می آیم.فکر میکنم از کجا شروع شده است.تمامی این گرفتاری ها از بچه بازی خودم بوده و خودم مصببش بوده ام.در روزهایی که به من نیاز داشت پشتش را خالی کردم و ساز ناسازگاریم را کوک میکردم.روزهایی که باید پشتیبانیش میکردم و دلداریش میدادم که بر مشکلات زندگیمان فائق می آییم و بچه شیرینش خواهد کرد.اما این کارها را نکردم و راه نادرست را برگزیدم.

اعصابم به هم ریخته است.از خودم بدم می آید و بر این زندگی لعنت میفرستم.بی اختیار از جایم بلند میشوم به سمت بیرون حرکت میکنم.سیگاری را از جعبه بیرون میکشم و بلافاصله روشنش میکنم.میخواهم کامی از سیگار بگیرم که متوقف میشوم.نگاهم به سیگار خیره میماند.ناگهان پی میبرم که باعث و بانی تمام این مصیبت ها چه بود.با نفرت میاندازمش دور و فندکم را روی درجه اخر قرار میدهم و روشنش میکنم.جعبه ی سیگار را روی شعله قرار میدهم تا بسوزد.کمی مقاوم است و چخماخ فندک داغ شده است.تحمل میکنم و کنار نمیکشم.بالاخره آتش میگیرد و با دست چپم نگه ش میدارم و فندک را می اندازم.انگشت شصتم سوخته است و درد میکند اما خوشحالم.به جعبه ی سوخته ی سیگار می نگرم و تصمیمم را میگیرم...

...
? حامد ... | در دوشنبه ٢ امرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

داستان کوتاه...

از اونجایی که معتقدم ادم باید همه چیز رو در زندگی تجربه کنه،تصمیم گرفتم که داستان نویسی رو هم امتحانی بکنم و این تصمیم رو حدود چهار ماه پیش عملی کردم .بالاخره بعد از اینهمه مدت نشستم و تایپش کردم.تمامی فعل های این نسخه رو از حالت گفتاری به کتابی تغییر دادمو اگه نا هنجاری مشاهده شد حتما از دستم در رفته.

یه خواهشی دارم .اگه وقتتون رو گذاشتین و تا اخر خوندید لطفا بی پرده نظرتون رو بگید که کمک بسیاری میتونه هم برای من هم برای جامعه ی نویسندگی باشهنیشخند

فرار از مزرعهنیشخند

زمانی توی یک خانه ی روستایی که صاحب دامدارش علاقه ی خاصی به دامداری و نگه داری از حیواناتش نشان نمیداد،یک اسب،گاو،سگ،خروس و یک مرغ زندگی میکردند.مزرعه دار از بس بهشان نمیرسید این زبان بسته ها به این نتیجه رسیدند که باید یه واکنشی نشان دهند.چون وقتی به وضعیت مزرعه های دیگر نگاه میکردند میدیدند که حیواناتشان خیلی کم اذیت و آزار میشوند و غذا و آب و تیمارشون به موقع و سر وقت انجام میگیرد.

خروس که به نوعی باهوش تر از بقیه بود و کمتر فرمان بردار مزرعه دار،تنها راه بهتر شدن این وضعیتشان را در فرار از مزرعه دید و این قضیه را با بقیه هم در میان گذاشت.

سگ که در هر صورت نمیخواست وفاداریش به صاحبش خدشه دار شود گفت ‌:

نه این کار درستی نیست.مزرعه دار مارو این همه وقت بزرگمون کرده و بهمون رسیده و اگه اون نبود ما هم الان نبودیم.من چندان به این قضیه راضی نیستم.

خروس که از سگ دل چندان خوشی نداشت(چون سگ آسوده تر از بقیه زندگی میکرد و کارش جز پارس کردن نبود)گفت :

تو میتونی بمونی و به پاچه خواری مزرعه دار ادامه بدی ولی بدون اگه ما تو مزرعه نباشیم پارس کردن تو هیچ فایده ای برای این آدم نداره و سر دو  روز یا می کشتت یا آوارت میکنه که اگه همین الان با ما فرار کنی چندان فرقی با اون موقع نخواهد داشت.

اسب که مسن تر از بقیه بود و تجربه بیشتری داشت گفت :

سگ عزیز اگه ما فرار کردیم از همه بیشتر به تو نیاز داریم تا هوامونو داشته باشی در صورت نزدیک شدن ادما یا حیوانات وحشی بهمون هشدار بدی.

سگ که توی دلش هنوز راضی به این کار نبود با اکراه قبول کرد و گاو و مرغ هم که طبق معمول فرمانبردار بودند و  حرفی از خودشان نداشتند که بزنند.خروس جزئیات چگونگی فرار را برای بقیه توضیح داد  و همه موافقت کردند.قرار شد که یکی دو ساعت بعد از تاریکی هوا که مزرعه دار میخوابید از لانه و طویله ها بزنند بیرون و بی سر و صدا  از در ورودی مزرعه یکی یکی خارج شوند و بعدش تا میتوانستند از این خانه و صاحب بی رحمش دور میشدند و میان دشت و جنگل برای خودشان جایی برای زندگی پیدا میکردند.جایی که مرغ و خروس میتوانستند بچه هایشان را نگه دارند و بزرگ کنند و اسب میتوانست برای خودش آزادانه در دشت بتازد و حتی شریکی برای زندگی پیدا کند و گاو هم از شخم زدن مزرعه راحت میشد و هر چقدر میخواست میتوانست غذا بخورد.سگ هم در صورت کمبود غذا میتوانست از شیر گاو تغذیه کند و به این ترتیب شیر گاو هم انباشته نمیشد.

 اینها همه رویاهایی بود که خروس در سر همراهانش پرورانده بود و انگار همه موافق این قضیه بودند.....

ادامه ش رو تو ادامه مطلب میتونید بخونید

...
ادامه مطلب
? حامد ... | در شنبه ٢٤ تیر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

شبیخون...

 

یه گوشه نشستم،خراب و پریشون            خیالت زده باز،به قلــــبـــم شبیخون

یه دنیا خرابـــــم،یه دنیا شکــــسته            شبیهم به ابری،پر از بغـــض و بـارون

نگاهم به در بود،نگاهــت به جـــاده             نزاشـــتی واســه مـــن،یه ذره اراده

یه ذره محبــت،به قلــــبم نداشتـی             کشوندی دلم رو،به دره چه ســـاده

تو رفتی و اما مـــن اینــــجا غریبـــم             زمـــونه هـــمونه،که میـــده فریـــبم

غرورم شکست و دلم پاره پاره ست            تو نیستی و درد و غمت شد نصیبم

از ایــن بی کســی ها گرفــتار دردم            ببین بی تو اینجا چقد گریـــــه کردم

نبــودی ندیـــدی،نمــوندی و رفتـــی            ندیدی که تنها،چـه بد گریــــه کردم

پ.ن : بیت اول این شعر رو از اهنگ فوق العاده زیبای رستا به نام شبیخون ورداشتم و ادمه ش دادم.این اهنگ دل نشین رو میتونید از اینجا دانلود کنید.اوج زیبایی داره.

...
? حامد ... | در جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

روزگار بدتر از این نمی شود!

 

گریــه میخواهم و این نمـی شـــود                 چشم من دگــــر حزیــن نـمی شـود

اشک از غربت چشم مـن بـریــــــد                 بغض من نقـش زمین نـــمــی شــود

داد در عمـق گلـویـم خشـکــــــیــد                 دل بــــی کـسـم غمین نمی شــــود

می نشیم ترک هر خــــیال و خواب                بس زمخت است که زین نمی شـود

آرزو می کنمش کـــــــاش کـه بـــود                گرچه اندک اسـت،همین نمی شــود

گفت مسـجد به نمــازی رو کنــــــم                این ریـاکـاری که دیــن نـمـی شـــــود

گفت با عشق تو محکم کن خلوص               گفتم عشق،مهـره و پین نمی شــود

گر کنم زندگیم را چـون بهـشـــــــت               این بهشت مـن بـریـن نـمی شــــــود

هر چه می کنم به بن بسـت رسد                بــاز قلـبم پــر کیــن نـمــی شـــــــــود

اَه چه بی مروت اسـت این زنـدگی                روزگــار بـدتـر از ایـــــن نمـی شـــــــود

 

پ.ن:حدود یک ساعت و چند دقیقه ای طول کشید تا نوشتمش.دیگه طرفای غزل و قصیده نمیرم که واقعا مشکله.ولی به نظرم بدک نشد.

...
? حامد ... | در دوشنبه ٥ تیر ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

آن گذشته ها...

نسخه ی کامل آن گذشته ها در مورد گذشته های محلمون بود و توی اون یکی وبلاگم گذاشته بودمش.قسمتهای مربوطه رو حذف کردم و با اندکی تغییر تو این وبلاگ گذاشتم. 

                      

آن گذشته ها چقد زیبا بود

                                        لحظه های خوب و بد زیبا بود

                  همه یاور و رفیق و همدل

                                                   همه چیز صد در صد زیبا بود

                            جاده ها خاکی و مردم خاکی

                                                                کسی از خلق نمی شد شاکی

                       همه راضی به رضای معبود

                                                       خالی از هر خسی و خاشاکی

                 آن گذشته ها صفا جاری بود

                                                 عالم از منکر و بد عاری بود

       در وقت بلا و در زمان سختی

                                      همسایه به همسایه پر از یاری بود

                        آن گذشته ها همه به دور هم

                                                  میکشیدند به نیکی جور هم

                                   حتی به نداشتن کسی غصه نداشت

                                                                       همه قانع به اقلیت و کم

                                            آن گذشته ها  چقدر عالی بود

                                                                            زندگی یه جور با حالی بود

                                   در فصل بهار همه جا زیبایی

                                                             نقش بر دشت و دمن همچو گل قالی بود

                         روز عیدی را همه سر میزدند

                                                  کودکان چو کفتران پر میزدند

         مردمان دسته به دسته با نشاط

                                         یا به زنگ و یا که بر در میزدند

                   در همه شادی ودرد و سوزها

                                               چه به سرعت میگذشت آن روزها

                           کمتراز حادثه های نا پسند

                                                            دلمان ناشاد گشت آن روز ها

                                      آن گذشته ها چقدر شیرین گذشت

                                                                      میشدیم شاد که بد شیرین گذشت

              حال از آن گذشته ها چیزی نماند

                                                  داد از این زمان که اینچنین گذشت

پ.ن : همونی که در مورد محلمون بود صفای بیشتری داشتناراحت

...
? حامد ... | در سه‌شنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

این روزها...

این روزا دیگه هوای زندگی رو ندارم

دیگه شور و شوق این دیوونگی رو ندارم

این روزا من از خودم خسته و بیزارم باز

من به یاد تو و خاطر تو میبارم باز

یاد تو تویی که تنهایی و من تنها تر

تو که نیستی و منم گمم تو اوج این سفر

دیگه ارزشی نداره این زندگی پوچ برام

من همیشه غم گرفته،توی این خلوت سرام

 

پ.ن : از این لحن چندان خوشم نیومد.سعی میکنم بهترش کنم.

...
? حامد ... | در سه‌شنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

مرور خاطرات

 

به روز های گذشته نگاه میــکنم                میدانم که باز هم اشتباه میکـــــــنم

با مرور خاطرات تو برنمیگــــــردی               من فقط زندگیم را تباه میکـــــــــــــنم

به روزهای شادی و به با تو بودن               به از تو عاشقانه هامو ســـــــــــرودن

نگاه میکنم و گریه ام جاریــــست               چه سخت است از این غم دل زدودن

شعرهایم همه عاشقانه بــــــــود               در وصف تو زبباترین ترانـــــــه بــــــــود

اما تو رفتی و رفت روزهای خوش               دلتنگی سفر همه اش بهانـــــــه بـود

من از تو دور و تو از من دورتـــــــر                هــــــــــر روزم از فـــــراق تو رنجــــورتر

سویی ندارد این نگاه بارانـــــــی                از گریه هایم شدم از کــــــور،کــــــورتر

...
? حامد ... | در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

شهر من لاهیجان

اولین تجربه ی من در این نو شعر

 کپی شده از : دانلودسرای آهندان(وبلاگ دیگرم)

 

شهر من لاهیجان..........خطه ای از ایران

 همه مینامندش.............آن عروس گیلان

 همه جا سرسبز و پر شور ونشاط.............چشمه هایش جوشان

 آسمانش آبی................هر شبش مهتابی

 مهد باران حتی.................. در دل تابستان 

شهر من لاهیجان،سرزمینی زیبا................آبشارش همه دم سرریز است

 بام سبزش سرسبز.................مینوازد چشمان

 شهر من رویاییست.................در میان مردمانش زندگانی جاریست

 شاد و خوشحالم من................بس که اهندانم

 روستایی عالیست

 رود و کوه و جنگل................باغ و شالی همه دم در جریان

 در میان این محل در جولان..............مردم اهندان

 شهر من لاهیجان...............شهر زیباییهاست

 در بهارش هردم.............خلق در کار و تلاش

 بهر چای و نوغان

 فصل تابستانش................شرجی و پر از دم است

 باز هم می چسبد................. گرمی تابستان

 چای در جریان است.................در کنارش هم توت

 به چه لذت دارد..................گذر از توتستان

 در میان گرما.................وقت برداشت رسد،وقت برنج

 مزرعه چه دیدنی،چقدر دنج.............مردمان از همه سن از همه رِ‌‌ِِنج

 بی توقف غرق کارند،درو................در دل ماه عزیز رمضان

 میشنیدی از همه از این و آن.................روزه ات قبول باشد هردم

 آفرین،پیر شوی تو ای جوان

 

 میرسد پاییز از میان راه..................فصل غم،فصل گلایه،فصل آه

 سبزی برگ درخت و جنگل................میرود از این میان

 شهر من لاهیجان................آن دمی که میرسد پاییزش

 باز هم رویاییست

 جاده ها مملو از زردی برگ.................گه گداری نم باران وتگرگ

 بر فراز اسمان هر روزه................ابرهای گریان

 برف و طوفان کم کمک می آید...............دشت وجنگل به سفیدی می زند

 فصل محبوب من است................فصل سرما و زمستان

 این همه زیبایی.............همه یکجا در این شهرکمان

 دل نکندمش به عمرم هرگز

 باز میگویم من

 بهترین جای جهانم اینجاست

 شهر من لاهیجان

 

 

...
? حامد ... | در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

رفتی و....

 

آن شبی که گفتم این ره نرو برگرد

رفتنت حال مرا ز هرچه بد بدتر کرد

رفتی و یادم زود از خاطرت بیرون شد

نه حواست نیست این من به چه حد دلخون شد

رفتی و نگاهت از پشت سرت غافل گشت

رفتی و نظر نکردی که به این دل چه گذشت

رفتی از کنارمو نرفتی از یاد هنوز

خاطرت میکشتم ذره به ذره هر روز

خاطرم خاطره هایت نه فراموشش نیست

خود بگو عاقبت این همه دلتنگی چیست؟

...
? حامد ... | در جمعه ۱٩ خرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()

مصاحبه ای با بیجار(همون مزرعه)
توضیحات: این مصاحبه ی خیالی رو یکی دو سال پیش موقع کمبود آب توی وبلاگ محلمون آهندان پست کرده بودم و قسمتهاییش به زبان گیلکیه.
________________________________________________________________
 
یادمه یه موقعی که مجله ی اتفاق نو رو میخریدم یه بخش جالب توش بود به نام مصاحبه ی خیالی که بعدها به دلیل سیاسی بودن از این نشریه حذف شد و به تاریخ پیوست

توی همین نشریه ی به گل نشسته ی خودمون اندیشه ی نیک هم داستانهایی بودن مثل رستم که یه عده ای باب میلشون نبود و حذفش کردن ‌و اینم به سرگذشت او ن بالایی که اشاره کردم دچار شد.

خلاصه تصمیم گرفتم حالا که نه اتفاق نو میخرم نه اندیشه نیک منتشر میشه که چهار تا مطلب توشون بخونم خودم دست به کار بشم و از طریق این سایت مصاحبه ی خیالیم رو با کاراکترهای خیالی تر استارت بزنم.اولیشم با اقا یا خانوم بیجار اهندانی.دیواری ام کوتاهتر از این بیجار پیدا نکردم.آخه می دونم در مورد هرکی و هرچی بگم متهم می شم و خواسته و ناخواسته هرکی به خودش می گیره! اسم این مصاحبه رو هم گذاشتم بیجارنامه که درد و دل بیجار هست و مردمانش. البته کلا ما آهندانی ها نامه زیاد می نویسیم.از شب نامه گرفته تا غم نامه ونامه ی فدایت شوم و زیر آب نا… و نامه های زیادی که در بین ما رد و بدل میشه.ولی این یکی یه کم فرق می کنه و قصدش فقط درد و قصه ش یه جورایی غصه س. خوندنش خالی از لطف نیست عزیزان.با نظراتتون می تونید مارو در این راه با انگیزه تر کنید:



ـ سلام اقا بیجار حالت خوبه؟

ـ گیریم علیک.

ـ چیه اقا؟اول مصاحبه اعصابت خورده؟

ـ اولا کی گفته من اقام که تو منو اقا صدا میکنی؟ ثانیا اسم من تو شناسنامم مزرعه س این بیجارم نمیدونم از کجا اومده.حالا بعضی هام میگن بیجارسر.اوشن بینم که ده هیچی…


-عجب! از قرار معلوم دله پری داری برادر!

-هندی بوته برادر!

ـ بیخیال کلا ما عادتمونه که اسم هرکی رو خلاف اونچه که هست صدا بزنیم.مثلا خود من اسمم حامده ولی نود درصد مردم اهندان صدام میکنن حمید.

-یعنی اسمت حامده هست؟ تو دختری که ری؟ حامده می کوشتای دختر اسمه؟(کوشتای کله)

-نه آقا!!!!!!!!!!! حامد.حامد.حامد.اصلا وا بدی. حالا بگو ببینم اوضاع و احوالت چطوره؟

ـ هیییییی،حمید اقا چی بگم؟

ـ خوبه همین الان بهت گفتما تو دیگه چرا؟!!

ـ از قدیم گفتن خواهی نشوی همرنگ،رسوای جماعت شو.

از وقتی که منو مکانیزه کردن هرسال یه مرضی میگیرم:

یه سال اونقد اب دارم که سر نخواستنش دعواست و مردم از سر و کول من و خودشون میرن بالا!‌

یه سال اونقد خشکم که مردم شبا هم دست از سر من برنمی دارن و بساط و سیگار و قلیوننشون اینجا براهه!

یه سال موتور آب میذارن که از رودخونه واسم آب بیارن.نوبتی می شه و آخرش با قطره چکان به ما آب می رسه.اصلا کلمه ی نوبت تو این محل تعریف نشده است و وجود خارجی نداره. مثلا خودت؛فکر کردی نمی دونم 6 ماه میخواین سالن آهندانو بگیرین به همه محل ها سالن خوب می دن الا شما؟ اینجوریه دیگه! حرفم بزنی میگن این زمین فلان و بمانه! این زمین های کوهبنه و لیالمان دارن مارو دق میارن.متلک میگن که:”بدی! امی صاحب زمینن شیمی محله مین روزهای تعطیل سالن هیتن بعد شیمی صاحبن شنبه دارن و تا چهارشنبه اونم ساعت 11 به بعد! ها ها ها”. البته تقصیر خودتون هست.

یه سالم هم آب دارم ،دعواهم نیست ولی انگار اون سال نه به من می چسبه نه به صاحبم.خودمونیم؛ دعواهم حس و حال خودشو داره!

نه شب خواب دارم نه روز.آخرشم که خسته می شن و نای دعوا و کتک کاری رو نارن هرچی فحش و بد وبیراه و به من می دن.

خلاصه ما نفهمیدم این آب واسه ما فایده داره یا ضرر.

-مشکلاتی غیر آب هم داری؟

-مشکل نگو نگو نگو!

سال اول که مارو قطعه بندی کردن این راه گذرهای ما که مرز بهش میگن پهن بود و مردم خیلی راحت رفت و آمد میکردن. یه سال گذشت این صاحب ما یه کم برید و زمین مارو اضافه کرد.همسایش که این کارشو دید از اون ور زمین خودشو بیشتر کرد و مرزشو برید و اونم زمینشو بیشتر کرد.حالا این بِبُر،اون بِبُر!‌هرکی از راه می رسید یه آهن پاره به ما می زد.الان که می بینی که: مارپیچ شده مرز ما!

یه بار یادمه یه بیچاره ای که انگار تازه وارد بود تو جاده خاکی قدم میزد که یهو یه عالمه ادم بدو اومدن سمت من.اون بیچاره هم که نمیدونست که هیاهو واسه ابه پا گذاشت به فرار و حالا ندو کی بدو.صحنه ی خنده داری بود.

ـ اره فکر کنم بدونم کی رو میگی.اسمش رستم بود .بیچاره خیلی بدشانسی اورد تو همون چند وقتی که اهندان بود.

خب امسال رو چطور میبینی؟

ـ همونطور که میدونی هنوز خیلی از چی میگین شما،امممم بیجار کله هام مثل کویر لوت میمونن و خیلیا هنوز شخمم نزدن.یه چند روزی بارون بیاد منم باهاتون راه میام.فقط خدا کنه دوباره شبا منو زابرا نکنن.

ـ خیلی ممنونم ازت و حرف اخر؟

ـ منم همینطور.در اخر از مردم میخوام که یه کم با هم راه بیان و هوای همو داشته باشن .همه بالاخره نشاء میکنن،خوب نیست که کدورت بمونه بینشون.


یه عمره آبِ رو ز سر ریختی

حال چه شد که آبرو ریختی

اگر دیــدی لبـاس های وصله

اینو بدون آدم شناسی اصله

پــاک بکـن تموم پینه ها رو

بذرا کنار بغضا و کینه هارو

قصه ی ما قصه ی سوز و سازه

عزیزم ایـــن قــصـه سرش درازه

فکر کنم که امسال هم برداشت برنجتون یه کم سخت باشه به خاطر ماه رمضون ولی بدونین که نابرده رنج،گنج میسر نمیشود.

بیاید به حرمت ماه رمضانی که در پیش داریم حرمت همدیگر رو نگه داریم
...
? حامد ... | در سه‌شنبه ۱٦ خرداد ۱۳٩۱ |   | پيام هاي ديگران()